تفالی به حافظ :

دل ما بدور رویت ز چمن فراغ دارد

که چو سرو پای بند است و چو لاله داغ دارد

سر ما فرو نیاید به کمان ابروی کس

که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد

ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زنددم

تو سیاه کم بهابین که چه در دماغ دارد

به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله

به ندیم شاه ماند که بکف ایاغ دارد

شب ضلمت و بیابان بکجا توان رسیدن

مگر آنکه شمع رویت به رهم چراغ دارد

من و شمع صبحگاهی سزد ار بهم بگرییم

که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد

سزدم چو ا بر بهمن که بر این چمن بگری

 

 

/ 2 نظر / 94 بازدید
نیما

ظلمتو ب ظ مینویسن نه ض

دریا

از وب منم بازدید کنید