شیطان

اولین برخوردمان بسیار عادی بود . اول از ابو هوا گفتیم و بعد از تازه های خلقت و بعد هم نمی دانم چگونه موضوع به سیب سرخکشیده شد و حــــوا زن عجول من هوس خوردن سیب به سرش زد و ... خلاصه این بود داستانامدن ما به زمین! از ان روز هزاران سال می گذرد و در این سالها چندین بار شیطانرابا اشکال مختلف و با ظواهری متفاوت دیدم اما دیگر رفتارمان با هم عادی نبود دیگرهردو می دانستیم که با هم دشمن هستیم. اخرین باری که او را دیدم امروز بود، امروزصبح با همان شمایل روز نخست.

صبح وقتی از خانه خود بیرون امدم به میدان شهر رفتم در شلوغی شهر ودرمیان جمعیت بودم که نا گهان با همهمه مردم نگاهم به ان سو کشیده شد . شیطــــان بربلندای شهر ایستاده بود. رو در روی ما و با دست ما را به سکوت فرا می خواند. سکوتبر شهر حاکم شد، همه منتظر بودیم که علت امدنش را بدانیم .او چیزی نگفت، فقط پس ازنگــــاه کردن به چهره تک تک انسانهای زمین مکثی کرد وسپس در حالی که اشک در چشمانشحلقه زده بود به خاک افتاد و درمقابل ما انسانها سجـــــده کرد...

وقتی بر خواست سر به اسمانبلند کرد وفریاد زد: خدایا! ای کاش ان روز که فرمودی سجده کن تسلیم امرت می شدم ،اگر در ان روز سجده می کردم سجده ام برعظمت خلقت تو بود اما سجده امروز من بر مکر وحیله ایست که در وجود این موجودات می بینم... وای بر من که این جماعت در فریب ونیرنگ گوی سبقت از من ربودند. خدایا دیگر نه تو را دارم نه کسی را برای گمراهکردن!

/ 0 نظر / 9 بازدید