باور ...

وقتی مردم

هیچ کس مرا نشُست

و کفنی بر تنم نکردند

حتی گوری نداشتم که در آن بیآرامم

کرم ها و حشرات به سراغم نیامدند

ولی من مرده بودم

باور کنید که مرده بودم

تنم یخ زده بود

داشتم بو می گرفتم

ولی کسی باور نمی کرد که من مرده باشم

کسی به من اجازه نمی داد که بمیرم

چاره ای نبود

از جا برخاستم

فریاد زدم آهای من مرده ام

همه خندیدند

گفتم ثابت می کنم

تیغ را برداشتم

شاهرگم را زدم

خون فواره زد

همه به سمتم دویدند

حالا باور کرده اند که من مرده ام



/ 0 نظر / 15 بازدید