چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

love

عشق یعنی خاطرات بی غبار، دفتری از شعر و از عطر بهار ،

عشق یعنی یک تمنا یک نیاز ، زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

عشق یعنی چشم خیس مست او ، زیر باران دست تو در دست او .

love


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۳/٦ توسط ژنیک

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا

فردا شد و گفتی به زبانت فردا

امروز دلم مانده و یک دنیا حرف

" یک "  "هیچ "  به نفع دل تو تا فردا


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۳/٦ توسط ژنیک

1.      گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم .

2.      تلاش کنیم کمتر گله کنیم.

3.      با تلفن کردن و یا فرستادن یک پیام و ... به یک دوست او را غافلگیر کنیم.

4.      بیشتر دعا کنیم .

5.      هر از گاهی نفس عمیق بکشیم .

6.      لذت عطسه کردن را حس کنیم .

7.      گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم .

8.      احساس خود را درباره ی زیبایی ها به دیگران بگوییم .

9.      گاهی کمی پا برهنه راه برویم .

10.  رنگها را بشناسیم و از انها لذت ببریم .

11.  گاهی نیمه شبها از خواب بیدار شویم و از خدا به خاطر نعمتهایش تشکر کنیم .

12.  اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم .

13.  تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم .

14.  احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم .

15.  زیر باران راه برویم .

16.  بدون آنکه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم .

17.  زمزمه کنیم و آواز بخوانیم .

18.  هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم .

19.  به دنیای شعر و ادبیات نزدیکتر شویم .

20.  گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه ی اعضای خانواده لذت ببریم .


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۳/٦ توسط ژنیک

خدایا وقتی با تو حرف میزنم دلم میخواهد خورشید در آسمان چهارم به خواب برود. عطر خوش تو که در اتاقم می پیچد ، پرده ها به رقص در می آیند ، سقف اتاقم پر از ستاره می شود و ماه آنقدر پایین می آید که می توانم لمسش کنم .

خدایا فقط تو می توانی بی آنکه در را باز کنی وارد قلبم شوی و نام مقدس عشق را روی تک تک سلولهایم بنویسی . فقط تو می توانی بی آنکه دست در گردن کلمه ها بیندازی رگهایم را پر از شعر کنی ...

خدایا فرشته ها با چه زبانی با تو حرف می زنند ؟ وقتی نسیم به نزدیکی تو میرسد چه احساسی دارد؟ اولین جمله ای که آدم به تو گفت چه بود؟ آخرین گناه آدم چه خواهد بود؟؟

( نوشته : محمدرضا مهدیزاده )


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٧ توسط ژنیک

نبار باران ،

زمین جای قشنگی نیست

من از اهل زمینم

خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای  بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد ...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/۱۳ توسط ژنیک

در این دنیا ، آفتاب همواره در سر زدن است ، بهار همواره در رسیدن و دل مدام در فهمیدن !

علی شریعتی - عشق فرزند ، ص 455


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/۱۳ توسط ژنیک

چرا همواره عمق و تعالی حال و روح و اندیشه و هنر با" اندوه " ، و حمق و پستی و ابتذال با "شادی" توام است ؟!

****

چرا روح های بلند و دل های عمیق ، اندوه ، پاییز ، سکوت و غربت را دوست تر می دارند ؟!

****

چرا انسان ها و هرکه انسان تر بیشتر ، در طلب آثار غم آور هنری اند و دوستدار اندوه ؟!

 

(علی شریعتی – انسان خداگونه در تبعید ، ص 602)


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/۱۳ توسط ژنیک

دل ما بدور رویت ز چمن فراغ دارد

که چو سرو پای بند است و چو لاله داغ دارد

سر ما فرو نیاید به کمان ابروی کس

که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد

ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زنددم

تو سیاه کم بهابین که چه در دماغ دارد

به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله

به ندیم شاه ماند که بکف ایاغ دارد

شب ضلمت و بیابان بکجا توان رسیدن

مگر آنکه شمع رویت به رهم چراغ دارد

من و شمع صبحگاهی سزد ار بهم بگرییم

که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد

سزدم چو ا بر بهمن که بر این چمن بگری

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ توسط ژنیک

عاقد: خدا

شاهد: رسول خدا (ص)

دفتر: لوح محفوظ

مکان: عرش

عروس: کوثر

داماد: حیدر

سالروز ازدواج آسمانیشان مبارک

***

دیدم که به عرش شور و شوقی بر پاست / برپا گر این بزم شعف ذات خداست

گفتم  به خرد  چه  اتفاق  افتاده / گفتا که عروسی علی و  زهرا است

***

عکاس: ژنیک

***

امشب، شبی است که دو نیمه سیب با هم پیوند می خورند

تا گونه های زمین از شوق، گل بیاندازند.

آسمان، تنها سقفی است که این همه شادی را تاب می آورد.

کوچه در آستانه آمدنتان ایستاده است به شوق.

***

این سپردن دست عروسی به تکیه گاهی یک مرد نیست؛

این سپردن انسان است به حریم بی انتهای عصمت

این پیامبر صلی الله علیه و آله نیست که دخترش را به علی علیه السلام می سپارد؛

این خداست که اختیار و اعتبار بشر را به علی و زهرا علیهاالسلام وامی نهد . . .


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٦ توسط ژنیک

دوست بدار قبیله آفتابگردان ها را که قبله نمای خورشیدند و همواره سر بر آستان او می سایند و اگر قدمی افرازند برای درک نور است و نه از سر غرور


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۱ توسط ژنیک

 روز بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی رو به همه  شما حافظ دوستان عزیز تبریک عرض می کنم .

بزرگداشت حافظ

بزرگداشت حافظ

بزرگداشت حافظ

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۸ توسط ژنیک

انسان های بلند همت ، هیچ گاه خودشان را ارزان نمی فروشند.

آنان که در مقابل یک چشمک و ناز و خنده و وعده ، خلع سلاح می شوند و سپر می اندازند و دامن اختیار از دست می دهند ، قیمت خود را نمی دانند و از نرخ بازار ارزشها بی خبرند .

اگر دل به چیزی می بندی ، به چیزی ببند که بیارزد اگر عشق می ورزی ، عاشق چیزی شو که تورا هم قیمتی کند ، نه آن که تو را از ارزش بیندازد .

حیف است که دلها بی در و دروازه باشند و عشقها بی هویت و بی شناسنامه .

کاش انسانها به اندازه ی کالایی که می خرند در دل بستن ها و محبت پیدا کردن ها هم حوصله و وسواس به خرج دهند .

کاش عشق ها این قدر حراج و بی قیمت و کوچه بازاری و دست مالی شده نبود .

راستی ... ارزش خود را می دانی؟؟؟!!!

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٥ توسط ژنیک

 

میم آخر دوستت دارم اگر تا آسمان هفتم امتداد نیابد در ساقه هایش به راحتی می شود اثری از تردید یافت ، ریشه ی دوستت دارم باید در تقدس ابرهایی باشد که هنوز به روی هیچ گلبرگی نباریده اند و گونه ی هیچ گل سرخی را به یاد شکوفایی نینداخته اند ؛ حالا که برایت می نویسم خیال ِ اطلسی های بی قرار ایوان آرزوهایت جمع باشد ، پلک نمی زنم ، حالا غرق زخمه زدنم به سازی که هرکس نامی بر آن می گذارد ، گاهی اشک بهترین مضراب برای نواختن شرجی ترین سمفونی دنیاست و گاهی نوازنده یا شاعر برای تقدیم یک تکه آتش به آسمان نیلوفری تمامی دلهای آشفته یک جرقه کم دارد ...

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧ توسط ژنیک

بگفتا یکی مادری دل پریش

سخنها به فرزند ناباب خویش

که بنگر تو ای سرو والای من

شده چون کمان قد رعنای من

به پای تو بس خون دل خورده ام

به پروردمت گر چه پژمرده ام

در آغوش من سر بسی هشته ای

که اینگونه سرو روان گشته ای

خمیدم قد از محنت روزگار

مبادا که بینم تو را بی قرار

اگر خار بر پای تو می خلید

ز چشمان من خون دل می چکید

و گر یک دمی می شدی ناتوان

بلایت طلب می نمودم به جان

به هنگام خوابت نگهبان بدم

ز بی خوابیت بس پریشان شدم

به گهواره ات نغمه ها چون هزار

بخواندم بسی در دل شام تار

ز هر خنده ات غنچه های امید

به باغ دلم روز و شب می دمید

نهال امیدت به دل بود و بس

که در پیریم یار باشی و کس

چرا غافل از مهر مادر شدی

به جای نکویی تو کافر شدی

به تو شیره ی جان خود داده ام

برای امیدی تو را زاده ام

کنون دست من گیر ای بی وفا

که در خردیت من نکردم جفا

به پای تو عمرم نمودم تلف

ندانم چرا گشته ای نا خلف

اگر که نباشم ز دستت رضا

نبخشد تو را بی رضایم خدا

مکانت نباشد بهشت برین

چو مادر نگوید به تو آفرین

چو در حق مادر شوی حق شناس

بگویی ز پندت " بیاتی " سپاس

 

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۳٠ توسط ژنیک

می شود ای دوست آیا آن نگاهت را خرید ؟ یا برای آسمان ها روی ماهت را خرید ؟ من دلم لبریز از آشوب و زنگار رو غم است ، می شود آیینه وش یه لحظه آهت را خرید ؟

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/٥/۱٥ توسط ژنیک

سلامی برگرفته از آیه شریفه ی (سلام من قول رحیم) نثارتان باد این مناسبت را غنیمت شمرده روزتان را تبریک عرض مینمایم . . .


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥ توسط ژنیک

مرز های سکوت ...
من از گوشه این تنهایی
به سکوتی خیره شده ام
که مرزهای آن تمام دنیای مرا فرا گرفته است
شاید وقتی، جایی، کسی، زمانی
آرزو داشت این مرزها را پشت سر گذارد
این سکوت را بشکند
نمی دانم
شاید ....




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱ توسط ژنیک

لمیده ام در کنج،
بی تو ترین خسته ی دنیا
تمام یک ربع ساعت تاخیرت،
نشسته ام تنها،
تنها میان جای خالی آدم ها،
آدم هایی که یک ربع ساعت پیش،
اتوبوسی را لبریز کردند
بی ما...


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱ توسط ژنیک

باران، قصیده واری،

- غمناک -

آغاز کرده بود.

 

می‌خواند و باز می‌خواند،

بغض هزار ساله‌ی درونش را

انگار می‌گشود

اندوه‌زاست زاری خاموش!

ناگفتنی است ...

این همه غم؟!

ناشنیدنی است!

 

پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست؟

گفتند: اگر تو نیز،

از اوج بنگری

خواهی هزار بار از اوج تلخ‌تر گریست!


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/۱/٢٠ توسط ژنیک

از همه سبزی که در من زیست ،

از همه سرخی که در او زیست ،

در شبی :

- پرخنده .

- پرفریاد .

- بی‌تشویش .

سرخ‌ها و سبز‌ها ،

آمیزه‌ای خواهد شد و جاوید خواهد زیست .

 

رنگ‌ها

رنگین این شب را ،

در نهفت باور خود ، نطفه می‌بندن!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ توسط ژنیک

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: «می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد: «از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.»
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
گفت: اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: «فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»

(برای خواندن ادامه مطلب روی ادامه مطلب در زیر کلیک کنید با تشکر)



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ توسط ژنیک

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٦ توسط ژنیک

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است .

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است .
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !!!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت .
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است .
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد .
تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!
مرد شدیدا منقلب شد .
ده سال مراقبت. چه
عــــــ شــــــ قـــــــ ی ! چه عـــــــ شـــــــــ ق قشنگی !!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنی .




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٦ توسط ژنیک

love


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٥ توسط ژنیک

ای مسافر

ای جدانا شدنی

گامت را آرامتر بردار

از برم آرامتر بگذر

تا به کام دل ببینمت

بگذار از اشک سرخ

گذرگاهت را چراغان کنم

آه که نمی‌دانی

سفرت روح مرا به دو نیم می‌کند

و شگفتا که زیستن با نیمی از روح، تن را می‌فرساید

. بگذار بدرقه کنم

واپسین لبخندت را

و آخرین نگاه فریبنده‌ات را

مسافر من

آنگاه که می‌روی

کمی هم واپس نگر باش

با من سخنی بگو

مگذار یکباره از پا درافتم

فراق صاعقه وار را

بر نمی‌تابم

جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز

آرام تر بگذر

تو هرگز مشایعت کننده نبودی

تا بدانی وداع چه صعب است

وداع توفان می‌آفریند

اگر فریاد رعد را در توفان نمی‌شنوی

باران هنگام طوفان را که میبینی

آری باران اشک بی طاقتم را که می‌نگری

من چه کنم

تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است

ای پرنده

دست خدا به همراهت

اما نمی‌دانی

که بی تو به جای خون

اشک در رگهایم جاریست

از خود تهی شده ام

نمی دانم تا بازگردی

مرا خواهی دید !؟ ...

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٥ توسط ژنیک

گرد آفرید شعر سپیدم عنان به دست

این بار از کمین به در آمد کمان به دست

 

خلخال‌های ساخته از استخوان به پا

شمشیرهای آخته خون چکان به دست

 

در شیشه کرد خون مرا آن که پیش از این

آورده بود قلب مرا با زبان به دست

 

آسان به این پری نرسیدم ، که گفته اند:

دشوار می‌رسد پر هندوستان به دست

 

دنیا به کام ما شد و نوبت به ما رسید

اما گرفت جای شکر، شوکران به دست

 

هرچند جز شرنگ نصیبم نشد ولی

ما ایستاده‌ایم هنوز استکان به دست

 

شمشیر عشق تو ای عشق سر فراز

تا هست جان سرکش ما همچنان به دست


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٥ توسط ژنیک

دیدی چو بستنی دل ما آب شد دلا

بی لیس و فیس و قاعده بی‌تاب شد دلا

 

می‌زد چو کُره جُفتک و گاهی چو مار نیش

آخر چو گربه ناز تو را خواب شد دلا

 

این سنگ خاره را چه نمودی که این چنین

در دست‌های سحر تو سیماب شد دلا

 

یک عمر خیس نکردیم و صبر پیشه بود

این شب چه سان ... دراز بود که سیلاب شد دلا

 

یک شب هوای دزدی و آن هم به کاهدان

این بخت نامراد بین که مهتاب شد دلا

 

گفتند که عشق بحر مراد است و کان در

باکان پرید این دل و مرداب شد دلا

 

سگ هم دگر وفا به خلایق نمی کند

از کی جفا و چیز زدن باب شد دلا

 

این دل هوای صید و شکار و گریز داشت

چون کرم نا گزیر بر سر قلاب شد دلا

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٥ توسط ژنیک

این دل اگر کم است بگو سر بیاورم

یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم

خیلی خلاصه عرض کنم: دوست دارمت ...

(دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم)

از کتف آشیانه‌ای خود برای تو

باید که چند جفت کبوتر بیاورم

از هم فرو مپاش، برای بنای تو

باید بلور و چینی و مرمر بیاورم

وقتش رسیده این غزل نیمه‌سوز را

از کوره‌های خود‌خوری‌ام در بیاورم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٥ توسط ژنیک

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند.

 ستایش کردم ، گفتند خرافات است .

عاشق شدم ، گفتند دروغ است.

 گریستم ، گفتند بهانه است .

خندیدم ، گفتند دیوانه است .

 دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٥ توسط ژنیک

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

 

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

 

عشق نه مالک است و نه مملوک ،

 

زیرا عشق برای عشق کافی است.

 

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٥ توسط ژنیک

سال‌ها پیش از این
پیشگویان گفته‌بودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیله‌‌ی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد

دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیده‌است
که ماه می‌گیرد

امشب همه هرچه داشتند را پنهان کرده‌اند
من اما
نام و یاد تو را بر سر در خیمه‌ام آویخته‌‌ام
که با آنها نیز تنها بوده‌ام



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٥ توسط ژنیک

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ

همین حالا

خداحافظ

خداحافظ


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

واژه واژه کلامت

به صداقت عسل بود شیرین

وقتی از کندوی غارت شده

احساساتت حرفها داشتی



من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمیکند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که میگریزد

از گم شدن نمیترسد




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

آه ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار…
بگذریم!

این روزها
خیلی دلم برای گریه تنگ است!




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

این چه رازیست که در میکده عشاق به آن می خندند.
نکند راز من و تو باشد.
نکند عهد شکستی و...
یادمان باشد:
آسمان شاهد عهدیست که با هم بستیم
ابرها در سفرند
آسمان
اما
هست.

دوستت دارم

خرده مگیر
آخرین پناهم بود
اشکی که ریختم
وفغانی که بر آوردم
اگر چه از نگاه تو مردانه نبود، اما
گریه کردن آخرین پناهم بود.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

به گمانم...
تنها رهگذر کوچه تنهایی من
قطره باران هاییست ملموس
که به یمن قدم یاد نگاهت در دل
و به دلداری این خسته وجود
در حریم نفسم می بارند .
و همه هم فریاد ..
شعر زیبایی چشمان تو را می خوانند.
به گمانم حتی ..
گل نیلوفر احساساتم
که زمان هاست دلش پژمرده
به امید حضور سبزت
و به رویای هوایی تازه
می رود تا فردا..
و شعف وار...
به احساس زمان می خندد

دوستت دارم




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

 

می خواهم خود را نابود کنم

می خواهم محو شوم

هیچ هم نباشم

من میتوانم

همه چیز برای یک پرواز آماده است

یک پرتگاه بلند

و در انتها فرود بر زمینی سراسر چمن

یا دریایی که صخره های تیزی دارد

ولی شاید این حق مادرم نباشد

که جسد دختر عزیزش را متلاشی تحویل بگیرد

یکی باید بلاخره بمیرد

من میکشم

من مرگ را میکشم


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

وقتی مردم

هیچ کس مرا نشُست

و کفنی بر تنم نکردند

حتی گوری نداشتم که در آن بیآرامم

کرم ها و حشرات به سراغم نیامدند

ولی من مرده بودم

باور کنید که مرده بودم

تنم یخ زده بود

داشتم بو می گرفتم

ولی کسی باور نمی کرد که من مرده باشم

کسی به من اجازه نمی داد که بمیرم

چاره ای نبود

از جا برخاستم

فریاد زدم آهای من مرده ام

همه خندیدند

گفتم ثابت می کنم

تیغ را برداشتم

شاهرگم را زدم

خون فواره زد

همه به سمتم دویدند

حالا باور کرده اند که من مرده ام




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

وقتی که من عاشق بودم او دوستم نداشت.

حالا که عاشقم شده من دیگر نیستم.

 حالا فهمیدم که چرا اول قصه ها همیشه میگن : " یکی بود یکی نبود "

دوستت دارم


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

بدلیل مردن مردی،

چند روزی در خانه اش باز است

آدمها می آیند و می روند

و در فواصل میان خوردن چای و خرما

- برای فرار از واقعیّتِ عظیم –

از چیزهای بی اهمّیّت صحبت می کنند

تهی و خالی از هر گونه احساس.


بدلیل مردن مردی،

خانه ای سیاهپوش شده است

ماهها می آیند و فصلها می روند

و ما در فواصل میان ماهها و سالها

- برای فراموشی واقعه ای بزرگ –

خود را به کارهای بیهوده مشغول می کنیم

بدور از هیچگونه اهمال و سُستی.


بدلیل مردن مردی،

درِ خواب بروی چشمانم بسته است

روزها می آیند و شبها می روند

و در فواصل میان روزها

شبهای بسیاری خواهد آمد

که من

- بیاد آشنای ناشناسی که فقط اسمش را دانستم –

به تنهایی در زیر باران قدم خواهم زد

و چهرۀ خیس خود را بزیر پردۀ سیاه شب پنهان می کنم

تنها و بی هیچ همدمی .

عکس


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمندشدم

وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست ورا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم...
وقتی او تمام شد...من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است...
مثل تنها مردن!





نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

می توانی که بعد از این ازمن
چهره ای مثل سنگها بکشی
یا غرور مرا که مانده در دستت
بر زمین جفا بکشی
در شب بی تو بی ستاره ام حتی
می توانی که بی خدا بکشی
و بگیری همیشه را از من
تا در او نقشی از بلا بکشی
تا شوم خالی از خود ای نقاش
می توانی مرا هوا بکشی

i love you




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

یادش به خیر آن روزها، باران که می‌زد

آسیمه سر، از خانه تا هم می‌دویدیم

بی‌چتر و با لبخندی از دیدار دیگر

بر سنگ فرش کوچه با هم می‌دویدیم

بیگانه با دنیای بی‌احساس، حتی

در خانه همسایه‌ها هم، می‌دویدیم

زاین کوچه تا آن کوچه از این سو به آن سو

با دست هم، بی راهه را هم می‌دویدیم

می گفتمت: هر روز باران کاش می‌زد

در سایه اش هر روز ما هم می‌دویدیم

می‌گفتی‌ام: کاش آسمان هم راهمان بود

هر بار با هم تا خدا هم می‌دویدیم

امروز اما خیس باران بی تو هستم ...

با یادی از وقتی که با هم می‌دویدیم

شاید بشویند ابر ها از خاطراتم

آن روز‌هایی را که تا هم می‌دویدیم ...


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است

چه عاشقانه نفس میکشم!، هوا گرم است

 

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی

که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

 

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»

دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

 

بیا گناه کنیم عشق را ... نترس خدا

هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

 

من و تو اهل بهشتیم اگرچه میگویند

جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

 

...

 

به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه میگویم

که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

ای دست

ای مخمل نسیم

ای بازگشته از سفر بیکرانگی :

- از سرزمین پاک گیاهان مهرزی -

ایکاش

گرده‌های محبت را

در ذهن سبز گونه‌ی من ، بارور کنی .

ایکاش ،

می‌گشودیم آرام

ایکاش

جمله‌های تنم را

آهنگ عاشقانه می‌دادی

آنگاه

آن عاشقانه را

از بر می‌خواندی

ایکاش

با من می‌ماندی

روزی هزار بار

من را به نام می‌خواندی

ایکاش ...

دوستت دارم


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

باز دیشب دیر به پایان رسید
باز یه روز خورشید دیر ظهور کرد
باز گویا خورشید خواب چشمانت را دید
باز دیشب رنگ ِآسمان سرخ بود
باز گویا ماه به یاد روی سپیدت افتاده بود
چرا گویی نه ؟
مگر خورشید اجازه ی پرورش مرگ را ندارد ؟
مگر ماه دلی عاشق ندارد ؟


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٤ توسط ژنیک

بر مزارم
بر سکوتم
گریه، بس بیهوده
گریسته ام جای جای شما
نه مهری
نه حرفی
نه برفی

پوچ پوچ

عایدم تنها
دلی سوخته
قلبی شکسته

هیچ هیچ



******

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت.گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی.سوخت پروانه
ولی خوب جوابش را داد.گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

******

خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم دلم
دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم


******

نازنین دنیا همینه اون که خوب بود بدترینه نکنه تنهات گذاشته اخره عشقها همینه
این روزا عشقها خیاله حتی فکرشم محاله عشق پاک پیدا نمی شه باشه هم رو به زواله


******

خرده مگیر
آخرین پناهم بود
اشکی که ریختم
وفغانی که بر آوردم
اگر چه از نگاه تو مردانه نبود، اما
گریه کردن آخرین پناهم بود.

******

لمیده ام در کنج،
بی تو ترین خسته ی دنیا
تمام یک ربع ساعت تاخیرت،
نشسته ام تنها،
تنها میان جای خالی آدم ها،
آدم هایی که یک ربع ساعت پیش،
اتوبوسی را لبریز کردند
بی ما...


******

این چه رازیست که در میکده عشاق به آن می خندند.
نکند راز من و تو باشد.
نکند عهد شکستی و...
یادمان باشد:
آسمان شاهد عهدیست که با هم بستیم
ابرها در سفرند
آسمان
اما
هست.


******


من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٤ توسط ژنیک

love

love

عشق


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ توسط ژنیک

عشق

love

love

 

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ توسط ژنیک
 خیلی تنهام ...

 

 از تنهایی خسته شدم ...

کجایی عشق؟؟؟

منتظر یه عشقم ...

یه عشق حقیقی ...

کاش یه عشق واقعی میومد و من و همراش می کرد ...

کاش همه ی عشقها واقعی بودن ...

مثل کویری که منتظر بارونه ...

کاش ...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ توسط ژنیک

عشق سردی سکوت را در آغوش میکشم و لحظههای بیقراریام را به سینه میفشارم، در آستانه سرآغازی از تردید لحظههای یاس و بی رنگی را به بزم مینشینم، چه غمگینانه مرور می کنم ثانیه های انتظار را برای سرابی دیگر. سرابی از بودن تو، سرابی از حضور تو، مونس سر انگشت بی تابیام سردی تیک تاک ساعتی است در گنج خلوتم، مزمزه طعم گس بغض و مبارزه با ویران شدنم، چه چیز را به انتظار نشسته ام؟ از این سرای خاکی چه نصیب؟ غربتم، بی صدایی است در غرش ناآرام رودخانهی بیقراریها، در آستانه به گل نشستگی ؛ اشک مینوشم و سرمه خیال به چشم میکشم، به چه می نگرم در این سرفصل بی سوار. و من پری قصهام که خنجر سکوت را به صدای گلو سپردهام، ویرانیام را نظاره کن، نظاره کن، نظاره کن... من مسافر غریب .توی شهر بیکسی. پشت دریاها و دنیا. مثل اون پرنده ی بی آشیون توی قصه ها رها بودم. توی شهر آینه ها, من به دنبال خودم می گشتم. هر طرف من بودم و بی کسی از پشت سرم چهره ی دیگری از من به خودم نشون می داد. هر طرف بودن من بود و من با خودم از همه کس بیگانه تر. سایه ای بود که می دید مرا. بغض هر گاه مرا ,ناله هر شام مرا. آشنا بود نگاهش بر من. مرهمی بود به چشمان ترک خورده ی من که بجز خویش نمی دید کسی را و جهان در ترکی بود که دیدار نشانیست مرا. تا که از آینه ای دیدمش و بغض مرا او دزدید.

(برای مطالعه ی ادامه مطلب روی لینک ادامه مطلب در زیر کلیک کنید)



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ توسط ژنیک

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند و تماشای تو زیباست اگر بگذارند سند عقل مشاع است، همه میدانند عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند دل دیوانه من این همه آواره مگرد خانه دوست همینجاست اگر بگذارند من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم دل من مال شماهاست اگر بگذارند


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ توسط ژنیک

بهترین بهترین من زرد و نیلی و بنفش سبز و آبی و کبود با بنفشه ها نشسته ام سالهای سال صبحهای زود در کنار چشمه سحر سر نهاده روی شانه های یکدگر گیسوان خیس شان به دست باد چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم می ترواد از سکوت دلپذیرشان بهترین ترانه بهترین سرود مخمل نگاه این بنفشه ها می برد مرا سبک تر از نسیم از بنفشه زار باغچه تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم زرد و نیلی و بنفش سبز و آبی و کبود با همان سکوت شرمگین با همان ترانه ها و عطرها بهترین هر چه بود و هست بهترین هر چه هست و بود در بنفشه زار چشم تو من ز بهترین بهشت ها گذشته ام من به بهترین بهار ها رسیده ام ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من لحظه های هستی من از تو پر شده ست آه در تمام روز در تمام شب در تمام هفته در تمام ماه در فضای خانه کوچه راه در هوا زمین درخت سبزه آب در خطوط درهم کتاب در دیار نیلگون خواب ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام ای نوازش تو بهترین امید زیستن در کنار تو من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام در بنفشه زار چشم تو برگهای زرد و نیلی و بنفش عطرهای سبز و آبی و کبود نغمه های ناشنیده ساز می کنند بهتر از تمام نغمه ها و سازها روی مخمل لطیف گونه هات غنچه های رنگ رنگ ناز برگهای تازه تازه باز می کنند بهتر از تمام رنگ ها و رازها خوب خوب نازنین من نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است من ترا به خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم بهترین بهترین من


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ توسط ژنیک

زمان ، طولانی می شود برای کسانی که غصه دارند ، کوتاه می شود برای کسانی که شاد هستند ، دیر می گذرد برای کسانی که منتظر هستند ، زود می گذرد برای کسانی که عجله دارند ، اما ابدی می شود برای کسانی که عاشق هستند.
...قلبقلبقلب ...

(ارسال شده توسط: مریم)


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ توسط ژنیک

گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم ، فقط احمقانه سکوت می کنیم ... چه مغرورانه اشک ریختیم ، چه مغرورانه سکوت کردیم ، چه مغرورانه التماس کردیم، چه مغرورانه از هم گریختیم... غرور هدیه ی شیطان بود و عشق هدیه ی خداوند... هدیه ی شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه ی خداوند را پنهان کردیم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱ توسط ژنیک

فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده است چیزی ز ماه بودن تو کم نمیشود گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است پر میکشی و وای به حال پرنده ای کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است آیینه ای و آه که هرگز برای تو فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده است


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱ توسط ژنیک

عشق کنار کشیدن و جا زدن نیست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است .... زندگی برگ بودن در گذر باد نیست امتحان ریشه هاست ازخدا التماس کردم تا عشقت را بر سر راهم قرار دهد اما اکنون از اعماق جان خسته ام فریاد بر می اورم نفرین قلبم بر تو باد در بن بست هم راه آسمان باز است ، پرواز بیاموز!!!! محبت روزهای گم شده را دردستانم جستجو نکن، من عهد زندگی بسته ام. بی‌اراده متولد می‌شویم. بی‌اختیار زندگی می‌کنیم. بدون اینکه بخواهیم میرویم.

 

عشق


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱ توسط ژنیک

زنده آنانند که :

پیکار می کنند آنان که جان و تنشان از عزمی راسخ آکنده است آنان که از نشیب تند سرنوشتی بلند بالا می روند آنان که با اندیشمند بسوی هدفی عالی ره می پویند و روز و شب پیوسته در خیال خویش وظیفه ای مقدس دارند یا عشقی بزرگ ویکتور هوگو یادم باشد سنجاقک های سبز قهر کرده و از اینجا رفته اند ... باید سنجاقک ها را پیدا کنم یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم ... یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود ... یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم ... یادم باشد زنده ام ... یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم، مبادا دل تنگش بشکند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان خودت را دوست داشته باش تا به دیگران فرصت دوست داشتن بدهی. برای عشق هیچ گاه دیر نیست. پس نگران گذران عمر نباش. عشق در بستر زمان شکل می گیرد. پس باید صبور باش تا نگردی گمشده خود را نمی یابی و اگر هم بیابی قدر آن را نمی دانی. پس هیچگاه از جستجو باز نایست. سعی کن خودت باشی. گمشده واقعی تو تو را آنطور که هستی دوست می دارد نه آنطور که خود می پسندد. عشق در بستر ارتباط شکل می گیرد. پس سعی کن به آنکه دوستش داری نزدیکتر شوی. گمشده واقعی تو ابتدا عاشق صورت توست بعد عاشق سیرت تو بنابراین خیلی دربند ظاهر خود نباش. بیشترین لذت عاشق از عشق است نه از معشوق. پس سعی کن عاشقتر باشی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱ توسط ژنیک

وقتی کسی رو دوست داری،حاضری جون فداش کنی حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو حاضری هر چی دوست نداشت ، به خاطرش رها کنی حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دستاش نره حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دست تکون بدن حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی پشت سرت هر چی میگن ، چیزی نگی گوش بکنی حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن وقتی کسی رو دوست داری ، صاحب کلّی ثروتی این گنج خیلی قیمتی نذار که از دستت بره...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱ توسط ژنیک

دستهایم خالی است عاری از یک گل سرخ و نه تنها

تیغی که در آن دست به جا مانده و رفت فصل گل میگذرد

 ساقه اش پا بر جاست تیغ در دست کماکان پیداست

 واژه ام قرمز رنگ از دستم میچکد

آن رنگ غلیظ چشمهایم بسته خاطر گل به خیال افکندم

 زخم دل از کف دستم پیداست فصل گل باز گذشت

 ساقه اش پا بر جاست تیغ در دست کماکان پیداست

و گناه دل من بود که گل را میخواست


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱ توسط ژنیک
هنوزم چشام از رفتن دستای تو خیسن با اشکام روی گونم یادگاری می نویسن هنوزم جای دستات روی شونه هامه شایدم واسه اینه که هنوز غم تو صدامه تو که باور نداری هنوز عاشق ترینم شبا به یاد تو کنار پنجره میشینم تا شاید روی ماهت و توی آسمون ببینم تو که باور نداری هنوز عاشق ترینم شبا به یاد تو کنار پنجره میشینم تا شاید روی ماهت و توی آسمون ببینم کجایی تا ببینی منو این صورت خیسو صورتم مثل کاغذ شده چشمام خودنویسو واسه تو مینویسم یه نامه بی نشونی میدونم آخه نامه هامو هیچ وقت نمیخونی خدا کنه به یاد اشک چشمامم بمونی تو که خوب میدونی عشق تو خیلی حقیرم بیا تا توی دستای تو باز آروم بگیرم خودتم میدونم بی تو بودن برام محاله بیا یه بار دیگه بذار ببینمت دوباره تو که خوب میدونی عشق تو خیلی حقیرم بیا تا توی دستای تو باز آروم بگیرم خودتم میدونم بی تو بودن برام محاله بیا یه بار دیگه بذار ببینمت دوباره چشم به در میدوزم تو آتیشت میسوزم میدونم نمیای اما دوست دارم هنوزم چشم به در میدوزم تو آتیشت میسوزم میدونم نمیای اما دوست دارم هنوزم چشم به در میدوزم تو آتیشت میسوزم میدونم نمیای اما دوست دارم هنوزم میدونم نمیای اما دوست دارم هنوزم

نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۸/۳٠ توسط ژنیک

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت .پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت .کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت. درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت. خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت. رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد. چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت .بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند ؟آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت .


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۸/۳٠ توسط ژنیک

می روم
نگو چه زود
می روم
نگواحساس نداشت
می روم
نگو حیف, جایش خالیست...
پر می کند دیگری جایم را
می روم در شبی که صبحش را
جای دیگر خواهم دید
می روم
نگو دوست داشتن بلد نبود
نگو احساسش را گم کرد
بگو در احساس ها گم شد
می روم
حتی بغض نکن
می روم
اشک هایت را برای دیدار بگذار
می روم
تو اخرین دیدار را به یاد دار............
وبدان در قلبم جاودانی!

می ترسم این بار اخرین دیدار باشد
حتی اگر ایینه با ما یار باشد





نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

باز دریای دلم طوفانیست

آسمان کسلم بارانیست

نی بی همدمم وتا به ابد

ناله در حنجره ام زندانیست

شرح تنهایی من می پرسی؟

شرح تنهایی من طولانیست

دور باطل زده ام قصه من

غم سرگشتگی و حیرانیست

بعد سر گشتگی وحیرانیم

باز هم حیرت وسرگردانیست

نسخ وتعلیق من از سرمشقیست

که مرا حک شده بر پیشانیست

قصه عشق بپرس از مجنون

که غم بی سر وبی سامانیست


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

به صد رسیده بودی
چشم بسته
گرچه قرار ما یک بازی ساده بود


نیامدی بگردی
و شاید از هزار هم گذشته بودی

من پشت درختها زرد می شدم
و دیگر خیال پیدا شدن
از سرم پرید


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

مسلط شـــده‌ای بـــر من ...

تـــو را می‌گویــم ...

تـــازیانه می‌زنــی ...

هـــی دیـــوانــه ...

مـــی‌خواهم بــگویــم :

تـــازیــانه از ســرم بــردار ...

مـــی‌تــرسم بــگویـنـد دیـــوانــه شـــده‌ام ...

بـــا خـــودم کلنـجـــار مـــی‌روم ...

تـــا دیـــوانــگی بـــه ســـراغم نیـــامده ...

بــرگردان تـنـهاییم را ...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

حتــی غریبــه‌ها می‌دانند

کــه شانــه‌های غـرورت

تــشنه هـــق هـــق اســت

حتــی می‌دانند

که بــاید پلکهــایت را

دوســت داشــت

تــا آشنــایی را نشنــاسی .

می‌دانــی ؟

مــن هیــچ بـغضی را ارزان

نـفروختـــه‌ام

تنهـــا ،

سـایـه‌هـــای حضــورم را

پــوششی می‌کنــم

بــر شانـه‌هــای عریــان غـرورت

تــا ،

غــریبــه‌ای عبــور نـکـنـد .



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک


خیلی ساده همه چیز از یک نگاه شروع میشه.آخرش هم همه چیز با همون نگاه تمام میشه با این تفاوت که توی چشم های اونی که می خواد بره دیگه شوق روز اول نیست و توی چشم های تو که با همه وجود دوسش داری جز اشک چیزی نیست.

آره اون میره و شاید دیگه یادش نیاد که تو هم یه روزی دوسش داشتی

اما تو هنوز شب ها با خودت فکر میکنی که الان اون خوابه یا بیدار و تصور ش میکنی وقتی سایه اون مژه های بلند روی گونه های محکمش می افته و حسرت کنار او بودن که در جانت نشسته است و اشک و اشک و...

هیچ راهی نیست که بتونی حتی یک لحظه اون رو ببینی

همه چیز یادآور او هست اما خودش نیست

یادت می آید حرف های آخرش چه تلخ بود و چه نا آشنا گویا که این کلمات برای دهان او نا آشنا بودند

شاید هم برای گوش های تو انتظارش را نداشتی که از دهان او بشنوی

قلبت فشرده شد و باز هم دوستش داشتی با من بگو چه قدر دلت می خواست یکمرتبه بزند زیر خنده و بگوید با هات شوخی کردم

اما نگفت تو هنوز هم امیدواری که برگردد و بگوید همه اش شوخی بوده

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

نه از قبیله ابرم، نه از تبار کویرم که بی بهانه بگریم، و بی ترانه بمیرم ستاره ای
به درخشندگی ماه که دیری است به دست توده ای از ابرهای تیره اسیرم فرو نمی کشد این
آب ، آتش عطشم را خوشا که باز بیفتد به چشمه سار مسیرم دلم گرفته برایت ولی اجازه
ندارم که از نسیم و پرنده، سراغی از تو بگیرم



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

می توانی که بعد از این ازمن
چهره ای مثل سنگها بکشی
یا غرور مرا که مانده در دستت
بر زمین جفا بکشی
در شب بی تو بی ستاره ام حتی
می توانی که بی خدا بکشی
و بگیری همیشه را از من
تا در او نقشی از بلا بکشی
تا شوم خالی از خود ای نقاش
می توانی مرا هوا بکشی



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

باز دیشب دیر به پایان رسید
باز یه روز خورشید دیر ظهور کرد
باز گویا خورشید خواب چشمانت را دید
باز دیشب رنگ ِآسمان سرخ بود
باز گویا ماه به یاد روی سپیدت افتاده بود
چرا گویی نه ؟
مگر خورشید اجازه ی پرورش مرگ را ندارد ؟
مگر ماه دلی عاشق ندارد ؟




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

در اوج تنهاییم انجا که غمی نهان فرمانروایی می کند
در جایی فراسوی باید ها و نبایدهاخودم را در دیگران گم کرده ام
در بودن ها و نبودن ها وخواستن هایم چاره جویی میکنم که ناگه به فریاد سکوت بر می خیزم
سکوت نجوا نمی کند سکوت بلوا میکند خودم را در درونش می یابم ولی هر چه از چهار راه آرزو میگذرم به نقطه چینی از نقطه چین ره می یابم
فریادش چون به اوج میرسم به قعرم میکشاند
در آنجا سکوتم را فریاد سکوت می شکند


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک

می روم
نگو چه زود
می روم
نگواحساس نداشت
می روم
نگو حیف, جایش خالیست...
پر می کند دیگری جایم را
می روم در شبی که صبحش را
جای دیگر خواهم دید
می روم
نگو دوست داشتن بلد نبود
نگو احساسش را گم کرد
بگو در احساس ها گم شد
می روم
حتی بغض نکن
می روم
اشک هایت را برای دیدار بگذار
می روم
تو اخرین دیدار را به یاد دار............
وبدان در قلبم جاودانی!

می ترسم این بار اخرین دیدار باشد
حتی اگر ایینه با ما یار باشد



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک

ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!


******


وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمندشدم

وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست ورا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم...
وقتی او تمام شد...من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است...
مثل تنها مردن!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک

حتــی غریبــه‌ها می‌دانند
کــه شانــه‌های غـرورت
تــشنه هـــق هـــق اســت
حتــی می‌دانند
که بــاید پلکهــایت را
دوســت داشــت
تــا آشنــایی را نشنــاسی .
می‌دانــی ؟
مــن هیــچ بـغضی را ارزان
نـفروختـــه‌ام


تنهـــا ،
سـایـه‌هـــای حضــورم را
پــوششی می‌کنــم
بــر شانـه‌هــای عریــان غـرورت
تــا ،
غــریبــه‌ای عبــور نـکـنـد .

 

love


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک

کـــــــاش !!............

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...

خیلــــــــــــی کوتاه !....

کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬

کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم

کاش همه را دوست داشتیم ...

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید

کاش دلهایمان دریایی می شد !!

کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...

کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...کاش..........

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک

ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی‌دونیم، ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمی‌دونیم چیزی را از دست دادیم.

 

*****

 

 دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کم‌کم افول می‌کنه دنبال کسی برو که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره را روشن کرد.

 

*****

 

رویایی رو ببین که میخوای. جایی برو که دوست داری. چیزی باش که میخوای باشی. چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی.

 

*****

 

 

 همیشه خودتو جای دیگران بگذار، اگر حس میکنی چیزی ناراحتت میکنه، احتمالاً دیگران را آزار میده.

 

*****

 

 

 شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.

 

*****

 

عشق با یک لبخند شروع میشه، با یک بوسه رشد میکنه و با یک اشک تموم میشه.

 

*****

 

روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده، شکل میگیره.

 

*****

 

 نمیشه تا وقتی که دردها و رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری.

 

*****

 

تا صفت گل را نشناسید نگویید زیباست.

 

*****

 

هر وقت در زندگی شکست خوردی نگو زندگی بر سر من چه آورد ، بگو امید را باختم .

 

*****

 

سخنی داشته باش دلپذیر یا دلی داشته باش سخن پذیر .

 

*****

 

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عشق .

 

*****

 

به سوی شادمانی راهی نیست ، شادمانی خود یک راه است .

 

*****

 

خودت را بشناس اما به آن مبال

 

*****

 

برای ماندگاری ، رویایی جز پاکی روان نداشته باش.

 

*****

 

دشوارترین قدم همان قدم اول است .

 

*****

 

عمر شما از زمانی شروع میشود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

 

*****

 

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

 

*****

 

 

 به من زنگ بزنقلب بای بای


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک

من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو اسان بردی از من

دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن



************


خوابم بشد از دیده در این فکر جگر سوز

کاغوش که شد منزل اسایش و خوابت

درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد

اندیشه امرزش و پروای ثوابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رای ثوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلندست جنابت


************


فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی

دمار از من بر اوردی نمی گویی برآوردم؟


************


نمی دونم به غیر از شکستن دل من هنر دیگه ای هم داری یا نه ؟

از تو می پرسم که خودتو به اون راه زدی !!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک

من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۸ توسط ژنیک
وقتی که رفت باورم نمی شد که رفته تنها دلخوشیم خوندن دفتر خاطراتش بود و بارها و بارها تکرار این شعر که نوشته بود :

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم و هستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا عاشق نباشم چرا؟

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول قراری نیست نیست

من که می دانم اجل نا خوانده و ویرانگرست

راه فراری نیست نیست

پس چرا عاشق نباشم چرا ؟


اما هنوزم باورم نمی شه که رفته !

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۸ توسط ژنیک

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم , گریه غرورمو بهم میزنه


مرد برای هضم دلتنگاش , گریه نمیکنه قدم میزنه


گریه نمی کنم نه اینکه خوبم , نه اینکه دردی نیس نه اینکه شادم


یه اتفاق نصفه نیمه ام که , یهو میون زندگی افتادم


یه ماجرای تلخ ناگزیرم , یه کهکشونم ولی بی ستاره


یه قهوه که هر چی شکر بریزی , باز همون تلخی ناب و داره


اگه یکی باشه منو بفهمه , براش غرورمو بهم میزنم


گریه که سهله زیره چتر شونش , تا آخر دنیا قدم میزنم

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۸ توسط ژنیک

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونمو دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

(روی ادامه مطلب در زیر کلیک کنید)



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۸ توسط ژنیک

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۸ توسط ژنیک

بهترین دوست اون دوستی که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/٧/۱۸ توسط ژنیک

 در یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد، در یک ساعت میشه کسی را دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کرد.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/٧/۱۸ توسط ژنیک

 اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی، تضمینی بر این نیست که اون هم همین کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد، خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/٧/۱۸ توسط ژنیک

آرزو می‌کنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی، به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی.

چشمکبه من زنگ بزن


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۸/٧/۱۳ توسط ژنیک

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره.

 وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته.

 وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه.

 وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد.

 وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند .

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۸/٧/۱۳ توسط ژنیک

برای شکستن من یه اخم کافیه ... نیازی به فریاد نیست

برای اشک ریختنم سکوت تو کافیه ... نیازی به قهر نیست

برای مردنم حرف رفتنت کافیه ... نیازی به انجامش نیست

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٢ توسط ژنیک

گفتم دوستت دارم نگاهی به من کرد و گفت : چند تا ؟؟؟!!!

دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهای دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه می کرد که خالی بود .

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٢ توسط ژنیک

اگه یه روز کسی بهت گفت دوست دارم سعی نکن بهش بگی دوستش داری

اگه گفت عاشقتم سعی نکن عاشقش بشی

اگه گفت همه ی زندگیش تویی سعی نکن همه ی زندگیت  بشه ، چون یه روز میاد و بهت میگه ازت متنفرم اونوقت تو نمی تونی سعی کنی ازش متنفر بشی .

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/٩ توسط ژنیک

من تو را دوست دارم چونکه: محکومم به درک فلسفه ی حیات ؛ چونکه زندگی مرا رها نمی داردو من ناگزیر به ادامه ی آنم ...

من تو را دوست دارم چونکه: می خواهم با باران ببارم ؛ با باد آه بکشم ؛ رنج جوانه زدن را بچشم تا شاید بهار را دریابم...

من تو را دوست دارم همچون: نوازش آفتاب بر پیشانی کوهستان ... همچون نوازش پیکر نارونها توسط باد...

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۸ توسط ژنیک

 

چشم چشم دو ابرو ... نگاه من به هر سو ، پس چرا نیستی پیشم ؟ نگاه خیس تو کو ؟

گوش گوش دو تا چشم ... دو دست باز ... بیا بگیر قلبمو... یادم تو را فراموش...؟

چوب چوب یه گردن ... جایی نری تو بی من... دق می کنم میمیرم

دست دست دو تا پا ... یادتو مونده اینجا... یادت میاد که گفتی: بی تو نمی رم هیچ جا...

من من یه عاشق ... همون مجنون سابق...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/۸ توسط ژنیک

رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمی توان سرود. با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند و ..... ومن همچون غربت زدای در آغوش بیکران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و میمانم تا ابد و تا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید بانوی دریایی من


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥ توسط ژنیک

زندگی چیست ؟؟؟؟؟؟؟...

اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟ اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگرعشق نیست چرا عاشقیم؟؟؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥ توسط ژنیک

و اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است... ( دکتر علی شریعتی)


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥ توسط ژنیک

سنگ قبر من بنویسـید خسته بود اهــل زمین نبود نـمازش شــکســته بود
بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تـنها از این نظر که سـراپا شـکســته بود
بر سنگ قبر من بنویســـــــید پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسـته بود
بر سنگ قبر من بنویســید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه، دســــته بود
بر سنگ قبر من بنویســــــید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥ توسط ژنیک

هر وقت خواستی بدونی کسی دوستت داره تو چشماش زل بزن تا عشق رو تو چشماش ببینی اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشید بدون برات میمیره . اگه سرشو انداخت پایین و یه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو میمیره و اگر هم خندید بدون اصلا دوست نداره


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥ توسط ژنیک

 جیرجیرک به خرس گفت: دوست دارم، خرس میگه: الان وقت خواب زمستانیمونه، بعد صحبت می‌کنیم. خرس رفت خوابید ولی نمی‌دونست که عمر جیرجیرک فقط سه روزه


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ