چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

love

عشق یعنی خاطرات بی غبار، دفتری از شعر و از عطر بهار ،

عشق یعنی یک تمنا یک نیاز ، زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

عشق یعنی چشم خیس مست او ، زیر باران دست تو در دست او .

love


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۳/٦ توسط ژنیک

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا

فردا شد و گفتی به زبانت فردا

امروز دلم مانده و یک دنیا حرف

" یک "  "هیچ "  به نفع دل تو تا فردا


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۳/٦ توسط ژنیک

1.      گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم .

2.      تلاش کنیم کمتر گله کنیم.

3.      با تلفن کردن و یا فرستادن یک پیام و ... به یک دوست او را غافلگیر کنیم.

4.      بیشتر دعا کنیم .

5.      هر از گاهی نفس عمیق بکشیم .

6.      لذت عطسه کردن را حس کنیم .

7.      گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم .

8.      احساس خود را درباره ی زیبایی ها به دیگران بگوییم .

9.      گاهی کمی پا برهنه راه برویم .

10.  رنگها را بشناسیم و از انها لذت ببریم .

11.  گاهی نیمه شبها از خواب بیدار شویم و از خدا به خاطر نعمتهایش تشکر کنیم .

12.  اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم .

13.  تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم .

14.  احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم .

15.  زیر باران راه برویم .

16.  بدون آنکه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم .

17.  زمزمه کنیم و آواز بخوانیم .

18.  هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم .

19.  به دنیای شعر و ادبیات نزدیکتر شویم .

20.  گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه ی اعضای خانواده لذت ببریم .


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۳/٦ توسط ژنیک

خدایا وقتی با تو حرف میزنم دلم میخواهد خورشید در آسمان چهارم به خواب برود. عطر خوش تو که در اتاقم می پیچد ، پرده ها به رقص در می آیند ، سقف اتاقم پر از ستاره می شود و ماه آنقدر پایین می آید که می توانم لمسش کنم .

خدایا فقط تو می توانی بی آنکه در را باز کنی وارد قلبم شوی و نام مقدس عشق را روی تک تک سلولهایم بنویسی . فقط تو می توانی بی آنکه دست در گردن کلمه ها بیندازی رگهایم را پر از شعر کنی ...

خدایا فرشته ها با چه زبانی با تو حرف می زنند ؟ وقتی نسیم به نزدیکی تو میرسد چه احساسی دارد؟ اولین جمله ای که آدم به تو گفت چه بود؟ آخرین گناه آدم چه خواهد بود؟؟

( نوشته : محمدرضا مهدیزاده )


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٧ توسط ژنیک

نبار باران ،

زمین جای قشنگی نیست

من از اهل زمینم

خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای  بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد ...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/۱۳ توسط ژنیک

در این دنیا ، آفتاب همواره در سر زدن است ، بهار همواره در رسیدن و دل مدام در فهمیدن !

علی شریعتی - عشق فرزند ، ص 455


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/۱۳ توسط ژنیک

چرا همواره عمق و تعالی حال و روح و اندیشه و هنر با" اندوه " ، و حمق و پستی و ابتذال با "شادی" توام است ؟!

****

چرا روح های بلند و دل های عمیق ، اندوه ، پاییز ، سکوت و غربت را دوست تر می دارند ؟!

****

چرا انسان ها و هرکه انسان تر بیشتر ، در طلب آثار غم آور هنری اند و دوستدار اندوه ؟!

 

(علی شریعتی – انسان خداگونه در تبعید ، ص 602)


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/۱۳ توسط ژنیک

هر ساله ! حتی همان سالی که اسکندر چهره ی این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود ، در کنار شعله های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می کشید ، همان جا ، همان وقت ، مردم مصیبت زده ی ما ، نوروز را جدی تر و با ایمان بیشتری بر پا کردند

( دکتر علی شریعتی)


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٥ توسط ژنیک

دل ما بدور رویت ز چمن فراغ دارد

که چو سرو پای بند است و چو لاله داغ دارد

سر ما فرو نیاید به کمان ابروی کس

که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد

ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زنددم

تو سیاه کم بهابین که چه در دماغ دارد

به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله

به ندیم شاه ماند که بکف ایاغ دارد

شب ضلمت و بیابان بکجا توان رسیدن

مگر آنکه شمع رویت به رهم چراغ دارد

من و شمع صبحگاهی سزد ار بهم بگرییم

که بسوختیم و از ما بت ما فراغ دارد

سزدم چو ا بر بهمن که بر این چمن بگری

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ توسط ژنیک

دوست بدار قبیله آفتابگردان ها را که قبله نمای خورشیدند و همواره سر بر آستان او می سایند و اگر قدمی افرازند برای درک نور است و نه از سر غرور


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/۱۱ توسط ژنیک

هر چه خدا می‌خواست از او

راضی به فرمان خدا بود

بر هر بلایی بود راضی

از این سبب نامش رضا بود

در دوستی‌ها‌ بی ریا بود

با هر کسی او مهربان بود

گنجشک‌ها را دوست می‌داشت

با شیر و آهو مهربان بود

او آفتابی داشت در دل

روشن تر از خورشید روشن

می‌گفت او که: « بهترین دوست

عقل است و نادانی است دشمن»

ایران پر از نور است با او

در مشهد است آرامگاهش

نامش برای ما عزیز است

در پیش ما زنده است راهش

**********

دوباره در حرم نشسته بود

و مثل یک درخت پیر بود

لباس‌ها‌ی پاره پاره داشت

شبیه مردم فقیر بود

دوباره صاف و ساده گریه کرد

و دردهای خویش، بازگفت

کنار نرده حرم نشست

و با خدا دوباره راز گفت:

« چرا به داد من نمی‌رسی؟

خدای من! دلم پر از غم است

تمام لحظه‌ها‌ی زندگی

برای من سیاه و مبهم است

چه می‌شد، ای خدا، از ابتدا

چنین علیل و کج نمی‌شدم؟

تمامی تنم درست بود

و اینچنین فلج نمی‌شدم؟

چه می‌شود محبتی کنی

و حاجت مرا روا کنی؟

و یک شب از دیار خواب‌ها

تو بی خبر مرا صدا کنی؟

برای تو که هیچ سخت نیست

چرا مرا شفا نمی‌دهی؟

تو که طبیب درد مردمی

چرا به من دوا نمی‌دهی؟»

کنار نرده‌ها‌ی آهنی

نشست و بی قرار گریه کرد

کمی به آسمان نگاه کرد

و بعد زار زار گریه کرد

حرم به ناگهان قشنگ شد

نسیم خوب دوستی وزید

و در رگ تنی که مرده بود

دوباره خون تازه ای دوید

صدای زائران بلند شد

و باز هم حرم صفا گرفت

کسی میان جمع داد زد:

« شفا گرفت، او شفا گرفت.»

*********

آمدم به دست‌بوس تو

پر امید، اگر چه خسته‌ام

مثل کفتری شکسته دل

گوشه حرم نشسته‌ام

صحن تو پر از برو بیاست

قلب صحن در تلاطم است

گریه‌ها‌ی شوق زائران

بین مهربانی ات گم است

مثل یک مسافر غریب

گریه می‌کنم برای تو

آه! ای امام مهربان!

کاش می‌شدم فدای تو

*******

السلام ای شهید خراسان / ای پناه همه بی‌پناهان

ای رضا جان، ای رضا جان، ای رضا جان

ای گل پرپر باغ حیدر / پارهء قلب موسی بن جعفر

ای رضا جان ای رضا جان ای رضاجان

تو جگر گوشه مرتضایی/ تو علی بن موسی الرضایی

ای رضا جان ای رضا جان ای رضا جان

جان زهرا و جان جوادت / وقت مردن کن از من عیادت

ای رضا جان ای رضا جان ای رضا جان

یک نظر کن بر این قلب خسته / جان زهرای پهلو شکسته

ای رضا جان ای رضا جان ای رضا جان

 

 

 

 

 

چشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمکچشمک

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٥ توسط ژنیک

یا رب چو بر آرنده ی حاجات تویی

هم قاضی و کافی مهمات تویی

من سر دل خویش بتو کی گویم

چون عالم اسرار خفیات تویی ...!!!

یا رب

 

یا رب

 

یا رب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱ توسط ژنیک

 روز بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی رو به همه  شما حافظ دوستان عزیز تبریک عرض می کنم .

بزرگداشت حافظ

بزرگداشت حافظ

بزرگداشت حافظ

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۸ توسط ژنیک

انسان های بلند همت ، هیچ گاه خودشان را ارزان نمی فروشند.

آنان که در مقابل یک چشمک و ناز و خنده و وعده ، خلع سلاح می شوند و سپر می اندازند و دامن اختیار از دست می دهند ، قیمت خود را نمی دانند و از نرخ بازار ارزشها بی خبرند .

اگر دل به چیزی می بندی ، به چیزی ببند که بیارزد اگر عشق می ورزی ، عاشق چیزی شو که تورا هم قیمتی کند ، نه آن که تو را از ارزش بیندازد .

حیف است که دلها بی در و دروازه باشند و عشقها بی هویت و بی شناسنامه .

کاش انسانها به اندازه ی کالایی که می خرند در دل بستن ها و محبت پیدا کردن ها هم حوصله و وسواس به خرج دهند .

کاش عشق ها این قدر حراج و بی قیمت و کوچه بازاری و دست مالی شده نبود .

راستی ... ارزش خود را می دانی؟؟؟!!!

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٥ توسط ژنیک

بگفتا یکی مادری دل پریش

سخنها به فرزند ناباب خویش

که بنگر تو ای سرو والای من

شده چون کمان قد رعنای من

به پای تو بس خون دل خورده ام

به پروردمت گر چه پژمرده ام

در آغوش من سر بسی هشته ای

که اینگونه سرو روان گشته ای

خمیدم قد از محنت روزگار

مبادا که بینم تو را بی قرار

اگر خار بر پای تو می خلید

ز چشمان من خون دل می چکید

و گر یک دمی می شدی ناتوان

بلایت طلب می نمودم به جان

به هنگام خوابت نگهبان بدم

ز بی خوابیت بس پریشان شدم

به گهواره ات نغمه ها چون هزار

بخواندم بسی در دل شام تار

ز هر خنده ات غنچه های امید

به باغ دلم روز و شب می دمید

نهال امیدت به دل بود و بس

که در پیریم یار باشی و کس

چرا غافل از مهر مادر شدی

به جای نکویی تو کافر شدی

به تو شیره ی جان خود داده ام

برای امیدی تو را زاده ام

کنون دست من گیر ای بی وفا

که در خردیت من نکردم جفا

به پای تو عمرم نمودم تلف

ندانم چرا گشته ای نا خلف

اگر که نباشم ز دستت رضا

نبخشد تو را بی رضایم خدا

مکانت نباشد بهشت برین

چو مادر نگوید به تو آفرین

چو در حق مادر شوی حق شناس

بگویی ز پندت " بیاتی " سپاس

 

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۳٠ توسط ژنیک

سلامی برگرفته از آیه شریفه ی (سلام من قول رحیم) نثارتان باد این مناسبت را غنیمت شمرده روزتان را تبریک عرض مینمایم . . .


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/۱٥ توسط ژنیک

از فاطمه اکتفا به نامش نکنید

نشناخته توصیف مقامش نکنید

هر کس در او محبت زهرا نیست

علامه اگر هست سلامش نکنید

 

یا فاطمه

 

یا علی رفتم بقیع اما چه سود
هرچه گشتم فاطمه(س) آنجا نبود
یا علی قبر پرستویت کجاست؟
آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟
هرچه باشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است
فاطمه (س) حلال صدها مشکل است

 

 

سبد سبد بیارید گلهای  نیلوفری رو

بیاید عزا بگیریم روزای بی مادری رو

بگید چاووش بخونه غم از دلا امون برده

بگید حجله بیارند آخه مادر جوون مرده

 

 

 

پیغمبری که عمری غمخوار امتش بود

روی کبود زهرا (س) اجر نبوتش بود؟

 

 

 

 

فاطمیه قصه گوی رنجهاست      فاطمیه تفسیر سوز مرتضی ست

فاطمیه شعر داغ لاله است             قصه ی زهرای 18 ساله ست

فاطمیه شرح دیوار و در است    دفتر در مقام سخت زینب پرور است

 

 

 

ما گوشه نشینان غم فاطمیه ایم

محتاج عطا و کرم فاطمیه ایم

عمری است که از داغ غمش سوخته ایم

 

دیدم که ازپس در پهلوی من شکسته است
فریاد من درآنجا علی علی علی بود
بر روی من با میخ در نوشتند
این جرم گفتن علی علی علی بود
من هم زخون بر روی در نوشتم
تنها گناه زهرا علی علی علی بود

یا فاطمه

 

ای کاش فدک این همه اسرار نداشت

ای کاش مدینه در و دیوار نداشت

فریاد دل محسن زهرا این بود

ای کاش در سوخته مسمار نداشت

کاش قلبم به قبرش راه داشت

کاش زهرا هم زیارتگاه داشت

 

 

خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

 

«فاطمه، فاطمه است»

(دکتر شریعتی)

یا فاطمه

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود ،

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود ،

 ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه ،

 گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود .

 شهادت حضرت زهرا (س) بر شما تسلیت باد

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸٩/٢/٩ توسط ژنیک

مرز های سکوت ...
من از گوشه این تنهایی
به سکوتی خیره شده ام
که مرزهای آن تمام دنیای مرا فرا گرفته است
شاید وقتی، جایی، کسی، زمانی
آرزو داشت این مرزها را پشت سر گذارد
این سکوت را بشکند
نمی دانم
شاید ....




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱ توسط ژنیک

لمیده ام در کنج،
بی تو ترین خسته ی دنیا
تمام یک ربع ساعت تاخیرت،
نشسته ام تنها،
تنها میان جای خالی آدم ها،
آدم هایی که یک ربع ساعت پیش،
اتوبوسی را لبریز کردند
بی ما...


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸٩/۱/٢۱ توسط ژنیک

باران، قصیده واری،

- غمناک -

آغاز کرده بود.

 

می‌خواند و باز می‌خواند،

بغض هزار ساله‌ی درونش را

انگار می‌گشود

اندوه‌زاست زاری خاموش!

ناگفتنی است ...

این همه غم؟!

ناشنیدنی است!

 

پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست؟

گفتند: اگر تو نیز،

از اوج بنگری

خواهی هزار بار از اوج تلخ‌تر گریست!


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸٩/۱/٢٠ توسط ژنیک

کریما !

این سوز ما امروز درد آمیز است!

نه طاقت به سر بردن و نه جای گریز است!

سروقت ، عارف ، تیغی تیز است.

نه جای آرام و نه روی پرهیز است!

 

لطیفا!

این منزل ما چرا چنین دور است؟!!

همراهان برگشتند، که این کار غرور است.

گر منزل ما سرور است این انتظار ،سور است،

وگر جز منتظر، مصیبت زده است،معذور است.

 

(ج 4،ص144،تفسیر التوبه)

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ توسط ژنیک

توانایی انتخاب ، فضیلتی است که به هر انسانی عطا شده است .

اما این فضیلت برای کسی که از آن استفاده نمیکند و خود را به انتخاب دیگران وا می گذارد به یک نفرین تبدیل می شود .

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ توسط ژنیک

از همه سبزی که در من زیست ،

از همه سرخی که در او زیست ،

در شبی :

- پرخنده .

- پرفریاد .

- بی‌تشویش .

سرخ‌ها و سبز‌ها ،

آمیزه‌ای خواهد شد و جاوید خواهد زیست .

 

رنگ‌ها

رنگین این شب را ،

در نهفت باور خود ، نطفه می‌بندن!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ توسط ژنیک

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟

دوره ارزانیست...

چه شرافت ارزان...

تن عریان ارزان...

و دروغ از همه چیز ارزان تر ....!

آبرو قیمت یک تکه ی نان ...

و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان!!!!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ توسط ژنیک

وقتی عقیده عقده خوانده می شود
و نور چراغ در آب
مهتاب تلقی میشود
و متانت زمین
زیر برف یخ می زند
نان از خانه ی یتیم می دزدیم
و می فهمیم
دزد
اشتباه چاپی درد است

( متن فوق مربوط می شود به کتاب " خودم را از چشم تو می بینم  "که در سال 77 توسط انتشارات حمیدا  منتشر شد  . نوشته ی  دوست خوبم : عمید صادقی نسب )


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ توسط ژنیک

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ توسط ژنیک

 

الهی !

نزدیک نفس های دوستانی !

حاضر دل ذاکرانی!

از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی !

و از دورت می جویند و نزدیک تر از جانی!

ندانم که در جانی یا جان را جانی!!!!!!

نه اینی و نه انی!جان را زندگی می باید، تو آنی!!!!!

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ توسط ژنیک

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: «می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد: «از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.»
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
گفت: اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: «فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»

(برای خواندن ادامه مطلب روی ادامه مطلب در زیر کلیک کنید با تشکر)



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ توسط ژنیک

زندگی قشنگ و زیباست
اما ، ما بد شانسیم
باد درست جایی می وزد
که ما در آن پناه گرفته ایم
ما بد شانسیم
و کاری هم نمیشود کرد
به هر ضیافتی که رفتیم
قورباغه هایی که راه گم کرده بودند
سر از لیوان های ما در آوردند.




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۱٢/۱٤ توسط ژنیک

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٦ توسط ژنیک

الهی !

فاسقان زشتند ، زاهدان مزدور بهشتند .

ای منعم و تواب !

و ای آفریننده ی خلقان ز آتش و آب !

فریادرس از ذل حجاب و فتنه ی اسباب ،

و وقت شوریده و دل خراب !

 

الهی!

بر رُخ ، از خجالت ، گَرد داریم !

و در دل ، از حسرت ، درد داریم !

و روی از شرمِ گناه ، زرد داریم !

اگر بر گناه مُصِریم ، بر یگانگی تو مُقِریم .

 

الهی !

در دل های ما جز تخم محبت مکار !

و بر جان های ما جز باران رحمت مبار!

 

الهی !

به لطف ، ما را دستگیر و پای دار !

که دل در قرب کرم است ، و جان در انتظار .

و در پیش ، حجاب بسیار .

 

الهی !

حجاب ها از راه بردار، و ما را به ما مگذار !

بِرَحمَتِکَ یا عزیــــــــز ! یا غفـــــّــــار !

 

( رسائل و ص 4 و 163 ؛ مقولات )

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٦ توسط ژنیک

گرد آفرید شعر سپیدم عنان به دست

این بار از کمین به در آمد کمان به دست

 

خلخال‌های ساخته از استخوان به پا

شمشیرهای آخته خون چکان به دست

 

در شیشه کرد خون مرا آن که پیش از این

آورده بود قلب مرا با زبان به دست

 

آسان به این پری نرسیدم ، که گفته اند:

دشوار می‌رسد پر هندوستان به دست

 

دنیا به کام ما شد و نوبت به ما رسید

اما گرفت جای شکر، شوکران به دست

 

هرچند جز شرنگ نصیبم نشد ولی

ما ایستاده‌ایم هنوز استکان به دست

 

شمشیر عشق تو ای عشق سر فراز

تا هست جان سرکش ما همچنان به دست


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٥ توسط ژنیک

دیدی چو بستنی دل ما آب شد دلا

بی لیس و فیس و قاعده بی‌تاب شد دلا

 

می‌زد چو کُره جُفتک و گاهی چو مار نیش

آخر چو گربه ناز تو را خواب شد دلا

 

این سنگ خاره را چه نمودی که این چنین

در دست‌های سحر تو سیماب شد دلا

 

یک عمر خیس نکردیم و صبر پیشه بود

این شب چه سان ... دراز بود که سیلاب شد دلا

 

یک شب هوای دزدی و آن هم به کاهدان

این بخت نامراد بین که مهتاب شد دلا

 

گفتند که عشق بحر مراد است و کان در

باکان پرید این دل و مرداب شد دلا

 

سگ هم دگر وفا به خلایق نمی کند

از کی جفا و چیز زدن باب شد دلا

 

این دل هوای صید و شکار و گریز داشت

چون کرم نا گزیر بر سر قلاب شد دلا

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٥ توسط ژنیک

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند.

 ستایش کردم ، گفتند خرافات است .

عاشق شدم ، گفتند دروغ است.

 گریستم ، گفتند بهانه است .

خندیدم ، گفتند دیوانه است .

 دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٥ توسط ژنیک

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

 

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

 

عشق نه مالک است و نه مملوک ،

 

زیرا عشق برای عشق کافی است.

 

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٥ توسط ژنیک

الهی

نام تو ما را جواز!

مهر تو مارا جهاز!

الهی ! شناخت تو ما را امان ، و لطف تو ما را عیان .

الهی !

فضل تو ما را لوا  و کنف تو ما را ماوا !

الهی ضعیفان را پناهی ، قاصدان را بر سر راهی ، مومنان را گواهی ، چه بود که افزایی و نکاهی ؟

الهی !

چه عزیز است او که تو او را خواهی !

ور بگریزد ، او را در راه ، آیی .

طوبی آن کس را که : تو ، او را رایی !

آیا که : تا از ما خود رایی ؟

 

(برگرفته از مناجات نامه و الهی نامه )

مناجات


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی

...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ .....!

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها

بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ

همین حالا

خداحافظ

خداحافظ


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

واژه واژه کلامت

به صداقت عسل بود شیرین

وقتی از کندوی غارت شده

احساساتت حرفها داشتی



من از اینجا خواهم رفت

و فرقی هم نمیکند

که فانوسی داشته باشم یا نه

کسی که میگریزد

از گم شدن نمیترسد




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

آه ای شباهت دور!
ای چشمهای مغرور!
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار…
بگذریم!

این روزها
خیلی دلم برای گریه تنگ است!




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

این چه رازیست که در میکده عشاق به آن می خندند.
نکند راز من و تو باشد.
نکند عهد شکستی و...
یادمان باشد:
آسمان شاهد عهدیست که با هم بستیم
ابرها در سفرند
آسمان
اما
هست.

دوستت دارم

خرده مگیر
آخرین پناهم بود
اشکی که ریختم
وفغانی که بر آوردم
اگر چه از نگاه تو مردانه نبود، اما
گریه کردن آخرین پناهم بود.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

دیگران را چنان که هستند باید پذیرفت نه چنانکه تو دوست داری. باید واقعیت آنها را در نظر گرفت و بیهوده برای خود یا آنها رویا بافی نکرد بر پایه واقعیت ها باید حرکت کرد تا موفق شد


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

به گمانم...
تنها رهگذر کوچه تنهایی من
قطره باران هاییست ملموس
که به یمن قدم یاد نگاهت در دل
و به دلداری این خسته وجود
در حریم نفسم می بارند .
و همه هم فریاد ..
شعر زیبایی چشمان تو را می خوانند.
به گمانم حتی ..
گل نیلوفر احساساتم
که زمان هاست دلش پژمرده
به امید حضور سبزت
و به رویای هوایی تازه
می رود تا فردا..
و شعف وار...
به احساس زمان می خندد

دوستت دارم




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم



نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

 

می خواهم خود را نابود کنم

می خواهم محو شوم

هیچ هم نباشم

من میتوانم

همه چیز برای یک پرواز آماده است

یک پرتگاه بلند

و در انتها فرود بر زمینی سراسر چمن

یا دریایی که صخره های تیزی دارد

ولی شاید این حق مادرم نباشد

که جسد دختر عزیزش را متلاشی تحویل بگیرد

یکی باید بلاخره بمیرد

من میکشم

من مرگ را میکشم


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

وقتی مردم

هیچ کس مرا نشُست

و کفنی بر تنم نکردند

حتی گوری نداشتم که در آن بیآرامم

کرم ها و حشرات به سراغم نیامدند

ولی من مرده بودم

باور کنید که مرده بودم

تنم یخ زده بود

داشتم بو می گرفتم

ولی کسی باور نمی کرد که من مرده باشم

کسی به من اجازه نمی داد که بمیرم

چاره ای نبود

از جا برخاستم

فریاد زدم آهای من مرده ام

همه خندیدند

گفتم ثابت می کنم

تیغ را برداشتم

شاهرگم را زدم

خون فواره زد

همه به سمتم دویدند

حالا باور کرده اند که من مرده ام




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

الهی !

نسیمی دمید ، از باغ دوستی ، دل را فدا کردیم .

بویی یافتیم
از خزانه ی دوستی ،

به پادشاهی ، بر سر عالم ندا کردیم ،

برقی تافت از مشرق حقیقت ،

آب و گل کم انگاشتیم ،

و دو گیتی بگذاشتیم .

یک نظر کردی ، در آن نظر بسوختیم و بگداختیم.

بیفزای نظری !

و این سوخته را مرهم ساز !

و غرق شده را دریاب !

که : می زده را هم بمی دار و مرهم بود .

 

( ج اول ، ص 131 ، در تفسیر البقره )


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

بدلیل مردن مردی،

چند روزی در خانه اش باز است

آدمها می آیند و می روند

و در فواصل میان خوردن چای و خرما

- برای فرار از واقعیّتِ عظیم –

از چیزهای بی اهمّیّت صحبت می کنند

تهی و خالی از هر گونه احساس.


بدلیل مردن مردی،

خانه ای سیاهپوش شده است

ماهها می آیند و فصلها می روند

و ما در فواصل میان ماهها و سالها

- برای فراموشی واقعه ای بزرگ –

خود را به کارهای بیهوده مشغول می کنیم

بدور از هیچگونه اهمال و سُستی.


بدلیل مردن مردی،

درِ خواب بروی چشمانم بسته است

روزها می آیند و شبها می روند

و در فواصل میان روزها

شبهای بسیاری خواهد آمد

که من

- بیاد آشنای ناشناسی که فقط اسمش را دانستم –

به تنهایی در زیر باران قدم خواهم زد

و چهرۀ خیس خود را بزیر پردۀ سیاه شب پنهان می کنم

تنها و بی هیچ همدمی .

عکس


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمندشدم

وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست ورا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم...
وقتی او تمام شد...من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است...
مثل تنها مردن!





نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

الهی !

گر زارم ، در تو زاریدن خوش است ،

ور نازم ، به تو نازیدن خوش است.

 

الهی !

شاد بدانم ، که بر درگاه تو می زارم ،

بر امید انک روزی در میدان فضل ، به تو نازم .

تو ! من فاپذیری و من فاتوپذیرم.

یک نظر در من نگری ، و دو گیتی به آب اندازم .

 

(ج اول ، ص 113-114 در تفسیرالبقره )

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

می توانی که بعد از این ازمن
چهره ای مثل سنگها بکشی
یا غرور مرا که مانده در دستت
بر زمین جفا بکشی
در شب بی تو بی ستاره ام حتی
می توانی که بی خدا بکشی
و بگیری همیشه را از من
تا در او نقشی از بلا بکشی
تا شوم خالی از خود ای نقاش
می توانی مرا هوا بکشی

i love you




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

یادش به خیر آن روزها، باران که می‌زد

آسیمه سر، از خانه تا هم می‌دویدیم

بی‌چتر و با لبخندی از دیدار دیگر

بر سنگ فرش کوچه با هم می‌دویدیم

بیگانه با دنیای بی‌احساس، حتی

در خانه همسایه‌ها هم، می‌دویدیم

زاین کوچه تا آن کوچه از این سو به آن سو

با دست هم، بی راهه را هم می‌دویدیم

می گفتمت: هر روز باران کاش می‌زد

در سایه اش هر روز ما هم می‌دویدیم

می‌گفتی‌ام: کاش آسمان هم راهمان بود

هر بار با هم تا خدا هم می‌دویدیم

امروز اما خیس باران بی تو هستم ...

با یادی از وقتی که با هم می‌دویدیم

شاید بشویند ابر ها از خاطراتم

آن روز‌هایی را که تا هم می‌دویدیم ...


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

فضای خانه که از خنده‌های ما گرم است

چه عاشقانه نفس میکشم!، هوا گرم است

 

دوباره «دیده‌امت»، زُل بزن به چشمانی

که از حرارتِ «من دیده‌ام ترا» گرم است

 

بگو دومرتبه این را که: «دوستت دارم»

دلم هنوز به این جمله‌ی شما گرم است

 

بیا گناه کنیم عشق را ... نترس خدا

هزار مشغله دارد، سرِ خدا گرم است

 

من و تو اهل بهشتیم اگرچه میگویند

جهنم از هیجانات ما دو تا گرم است

 

...

 

به من نگاه کنی؛ شعرِ تازه میگویم

که در نگاه تو بازارِ شعرها گرم است


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

ای دست

ای مخمل نسیم

ای بازگشته از سفر بیکرانگی :

- از سرزمین پاک گیاهان مهرزی -

ایکاش

گرده‌های محبت را

در ذهن سبز گونه‌ی من ، بارور کنی .

ایکاش ،

می‌گشودیم آرام

ایکاش

جمله‌های تنم را

آهنگ عاشقانه می‌دادی

آنگاه

آن عاشقانه را

از بر می‌خواندی

ایکاش

با من می‌ماندی

روزی هزار بار

من را به نام می‌خواندی

ایکاش ...

دوستت دارم


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

باز دیشب دیر به پایان رسید
باز یه روز خورشید دیر ظهور کرد
باز گویا خورشید خواب چشمانت را دید
باز دیشب رنگ ِآسمان سرخ بود
باز گویا ماه به یاد روی سپیدت افتاده بود
چرا گویی نه ؟
مگر خورشید اجازه ی پرورش مرگ را ندارد ؟
مگر ماه دلی عاشق ندارد ؟


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

بر مزارم
بر سکوتم
گریه، بس بیهوده
گریسته ام جای جای شما
نه مهری
نه حرفی
نه برفی

پوچ پوچ

عایدم تنها
دلی سوخته
قلبی شکسته

هیچ هیچ



نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

الهی !

از آنچه نخواستی ، چه آید؟ و آن را که نخواندی کی آید ؟

ناکشته را از آب چیست؟ و نابایسته را جواب چیست؟

تلخ را چه سود اگر آب خوش در جواب چیست؟

و خار را ، چه حاصل از آنکه بوی گل در کنار است؟

...

 

(ج اول ، ص 73 ، در تفسیر البقره)

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط ژنیک

پروردگارا !

 

مرا سه امر از سوال به درگاهت منع می کند و یک امر باز به مسئلت از حضرتت دعوت می کند و راغب می گرداند آن سه چیز که ممنوعم می سازد :

 

یکی آنکه تو مرا به طاعتت امر کردی و من کندی نمودم ؛

دیگر آنکه تو از معاصی مرا نهی کردی و من بر انجام آن معاصی شتابان رفتم ؛

دیگر آنکه نعمت به من عطا کردی و من در شکر آن تقصیر و کوتاهی کردم ؛

 

اما آن یک که مرا ترغیب و دعوت بر مسئلت از تو می کند :

تفضل و کرم توست بر آنکه رو به درگاه تو آرد و با حسن ظن به درگاه رحمتت وارد می شود ، چون هرچه تو احسان کنی ، همه صرف فضل و کرم است و هر نعمت که بر تو بخشی ، نخستین نعمت است.

 

حال من این بنده ام ،ای خدای من! که به حال تسلیم و تذلل به درگاه عزتت ایستاده ام در حالی که از خود شرمگینم ، از حضرتت درخواست می کنم با حال عجز و فقرو سختی و معرفتم که هنگام لطف و احسانت ، من مطیع و تسلیم فرمانت نشده ام ، مگر آنکه به کلی دوری گزینم از نافرمانی ات و در همه ی احوال از سپاسگذاری  حضرتت غفلت نکنم .

باری ای خدای من ! آیا اقرار و اعتراف در حضورت به سوء اعمال به حالم سودمند است؟ و مرا نجات می دهد این اقرار به گناه و ارتکاب عصیان از عذابت؟ یا آنکه لازم گردانیدی بر من در این مقام باز خشم و غضب را؟ یا دشمنی تو همراهم بوده وقتی به درگاهت دعا می کنم ؟

 

پروردگارا ! هرگز مایوس نخواهم بود از لطف و رحمتت ، در صورتی که درهای توبه به روی من باز است، بلکه به مقاله ی بنده یی ذلیل سخن می گویم که او درباره ی نفس خود ظلم و ستم کرده و به مقام احترام مولای خود اهانت نموده آن بنده یی که گناهش بزرگ شده و رو به فزونی می رود و عمرش سپری گشته تا هنگامی که دید که مدت عمرش منقضی گشته و تا انتها دوران عمرش به سر رسیده است و اینک هیچ راه فراری و مهرب و گریزگاهی از ملاقات تو ندارد ، تو را به ناچار با تضرع و انابه ملاقات می کند و به درگاه حضرتت با توجه خالص باز می گردد ، آنگاه با قلبی پاک در پیشگاه حضرتت قیام می کند و با صدای ضعیف و آهسته تو را به دعا می خواند در حالی که پشت به طاعت خم کرده و از خجلت سر به زیر انداخته و سخت از خوف و خشیتت پایش می لرزد و رخسارش در آب چشمان غرق است و به ندای یا " ارحم الراحمین"  تو را می خواند و ای ترحم کننده تر از هرکس از تو طلب لطف و رحمت کند و ای عاطفه تر از هرکه به گردش در آیند و از او آمرزش طلبند و ای کسی که بخشش او بیش از قهر و انتقام اوست و ای کسی که رضا و خشنودی اش فزون تر از غضب اوست!

...

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ توسط ژنیک

خدایا، ای آن که مهربان تر از تو در عالم نیست . تو بهتر از هرکس می دانی که دستهایم خالی ست و در کوله بارم جز گناه و پشیمانی چیز دیگری ندارم . ای بخشنده ی گناهان پنهان ، ای مهربان محض ، نعمت هایت را از من مگیر و عذرم را بپذیر!

 

خدایا ، چه کسی می تواند ادعا کند که از تو عاشق تر است؟ای که عالم و آدم را صادقانه و صمیمانه دوست داری و به بندگانت عشق می ورزی ، صبحگاهان به شوق دیدن تو بیدار می شوم و به افقهای نارنجی چشم می دوزم . گاهی از دورترین نقطه هم که شده دستی برایم تکان بده !

 

خدایا ، به پرنده ای غریب می مانم که مدتها زیر باران مانده است و با بالهای خیس توان پرواز ندارد . آفتاب را بر بالهایم بنشان و دوباره مرا به آسمان بی انتهایت نزدیک کن!

 

خدایا ، به واژه هایی محتاجم که عشق و علاقه ام را به تو نشان دهند ، اما این واژه های بی دست و پا نمی توانند به تو بگویند که از دوری ات چه می کشم.

 

خدایا ، کاش مرا به شکل یک گل سرخ می آفریدی که در تمام عمر جز از خوبی و زیبایی حرفی نمی زند و حتی یک قدم از تو دور نمی شود.

 

کاش مرا به شکل یک کبوتر می آفریدی که آسمان را به خاطر تو از همه کس و همه چیز بیشتر دوست دارد.

 

خدایا ،

اگر تو نباشی ، زندگی چیست ، جز پرسه زدن در حیاط بیهودگی؟

اگر تو نباشی ، نفسها و نگاهها به قدر ارزنی نمی ارزد.

اگر تو نباشی ، دنیا یک در بسته و یک پنجره ی شکسته شکسته است.

اگر تو نباشی ، روبرو همه دیوار است و قلب کوچکم شوره زار است.

 

(نوشته: محمدرضا مهدیزاده)

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ توسط ژنیک

در اوج تنهاییم انجا که غمی نهان فرمانروایی می کند
در جایی فراسوی باید ها و نبایدهاخودم را در دیگران گم کرده ام
در بودن ها و نبودن ها وخواستن هایم چاره جویی میکنم که ناگه به فریاد سکوت بر می خیزم
سکوت نجوا نمی کند سکوت بلوا میکند خودم را در درونش می یابم ولی هر چه از چهار راه آرزو میگذرم به نقطه چینی از نقطه چین ره می یابم
فریادش چون به اوج میرسم به قعرم میکشاند
در آنجا سکوتم را فریاد سکوت می شکند




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٤ توسط ژنیک

بر مزارم
بر سکوتم
گریه، بس بیهوده
گریسته ام جای جای شما
نه مهری
نه حرفی
نه برفی

پوچ پوچ

عایدم تنها
دلی سوخته
قلبی شکسته

هیچ هیچ



******

شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت.گفت ای عاشق دیوانه فراموش شوی.سوخت پروانه
ولی خوب جوابش را داد.گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی

******

خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم دلم
دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم


******

نازنین دنیا همینه اون که خوب بود بدترینه نکنه تنهات گذاشته اخره عشقها همینه
این روزا عشقها خیاله حتی فکرشم محاله عشق پاک پیدا نمی شه باشه هم رو به زواله


******

خرده مگیر
آخرین پناهم بود
اشکی که ریختم
وفغانی که بر آوردم
اگر چه از نگاه تو مردانه نبود، اما
گریه کردن آخرین پناهم بود.

******

لمیده ام در کنج،
بی تو ترین خسته ی دنیا
تمام یک ربع ساعت تاخیرت،
نشسته ام تنها،
تنها میان جای خالی آدم ها،
آدم هایی که یک ربع ساعت پیش،
اتوبوسی را لبریز کردند
بی ما...


******

این چه رازیست که در میکده عشاق به آن می خندند.
نکند راز من و تو باشد.
نکند عهد شکستی و...
یادمان باشد:
آسمان شاهد عهدیست که با هم بستیم
ابرها در سفرند
آسمان
اما
هست.


******


من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/٤ توسط ژنیک
من فقط یه گریه بیشتر دارم و یه خنده کمتر
اینه فرق من و تو، اول و آخر
سهم آسمون که دلتنگی و ابره
چاره‎ی من و تو صبره
چاره صبره
واسه سهم نابرابر
من فقط یه گریه بیشتر دارم و یه خنده کمتر
واسه موندن
بین چشمایی که بی‎حوصله قهرن
انگاری کاسه‎ی زهرن
من فقط یه گریه بیشتر
من فقط یه خنده کمتر
اما یک دل دارم از جنس کبوتر
یه دل از جنس کبوتر
بین دستایی که در حال قنوتن
بین دل‎های که دنیای سکوتن
سهمُ دادن به آسمون تنها
سهمُ دادن به لاله‎های پرپر
من فقط یه گریه بیشتر
من فقط یه خنده کمتر

منُ این‎جور می‎خواد اونکه بهترینه
با ستاره هم‎نشینه
اون می‎گفت
می‎خواستم عاشقی کنم کی از تو بهتر
من فقط یه گریه بیشتر
من فقط یه خنده کمتر

عبدالجبار کاکایی


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ توسط ژنیک

عشق سردی سکوت را در آغوش میکشم و لحظههای بیقراریام را به سینه میفشارم، در آستانه سرآغازی از تردید لحظههای یاس و بی رنگی را به بزم مینشینم، چه غمگینانه مرور می کنم ثانیه های انتظار را برای سرابی دیگر. سرابی از بودن تو، سرابی از حضور تو، مونس سر انگشت بی تابیام سردی تیک تاک ساعتی است در گنج خلوتم، مزمزه طعم گس بغض و مبارزه با ویران شدنم، چه چیز را به انتظار نشسته ام؟ از این سرای خاکی چه نصیب؟ غربتم، بی صدایی است در غرش ناآرام رودخانهی بیقراریها، در آستانه به گل نشستگی ؛ اشک مینوشم و سرمه خیال به چشم میکشم، به چه می نگرم در این سرفصل بی سوار. و من پری قصهام که خنجر سکوت را به صدای گلو سپردهام، ویرانیام را نظاره کن، نظاره کن، نظاره کن... من مسافر غریب .توی شهر بیکسی. پشت دریاها و دنیا. مثل اون پرنده ی بی آشیون توی قصه ها رها بودم. توی شهر آینه ها, من به دنبال خودم می گشتم. هر طرف من بودم و بی کسی از پشت سرم چهره ی دیگری از من به خودم نشون می داد. هر طرف بودن من بود و من با خودم از همه کس بیگانه تر. سایه ای بود که می دید مرا. بغض هر گاه مرا ,ناله هر شام مرا. آشنا بود نگاهش بر من. مرهمی بود به چشمان ترک خورده ی من که بجز خویش نمی دید کسی را و جهان در ترکی بود که دیدار نشانیست مرا. تا که از آینه ای دیدمش و بغض مرا او دزدید.

(برای مطالعه ی ادامه مطلب روی لینک ادامه مطلب در زیر کلیک کنید)



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ توسط ژنیک

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند و تماشای تو زیباست اگر بگذارند سند عقل مشاع است، همه میدانند عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند دل دیوانه من این همه آواره مگرد خانه دوست همینجاست اگر بگذارند من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم دل من مال شماهاست اگر بگذارند


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ توسط ژنیک

بهترین بهترین من زرد و نیلی و بنفش سبز و آبی و کبود با بنفشه ها نشسته ام سالهای سال صبحهای زود در کنار چشمه سحر سر نهاده روی شانه های یکدگر گیسوان خیس شان به دست باد چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم می ترواد از سکوت دلپذیرشان بهترین ترانه بهترین سرود مخمل نگاه این بنفشه ها می برد مرا سبک تر از نسیم از بنفشه زار باغچه تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم زرد و نیلی و بنفش سبز و آبی و کبود با همان سکوت شرمگین با همان ترانه ها و عطرها بهترین هر چه بود و هست بهترین هر چه هست و بود در بنفشه زار چشم تو من ز بهترین بهشت ها گذشته ام من به بهترین بهار ها رسیده ام ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من لحظه های هستی من از تو پر شده ست آه در تمام روز در تمام شب در تمام هفته در تمام ماه در فضای خانه کوچه راه در هوا زمین درخت سبزه آب در خطوط درهم کتاب در دیار نیلگون خواب ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام ای نوازش تو بهترین امید زیستن در کنار تو من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام در بنفشه زار چشم تو برگهای زرد و نیلی و بنفش عطرهای سبز و آبی و کبود نغمه های ناشنیده ساز می کنند بهتر از تمام نغمه ها و سازها روی مخمل لطیف گونه هات غنچه های رنگ رنگ ناز برگهای تازه تازه باز می کنند بهتر از تمام رنگ ها و رازها خوب خوب نازنین من نام تو مرا همیشه مست می کند بهتر از شراب بهتر از تمام شعرهای ناب نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است من ترا به خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب میکنم بهترین بهترین من


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ توسط ژنیک

اگر می خواهی خوشبخت باشی '' برای خوشبختی دیگران بکوش زیرا آن شادی که ما به دیگران می دهیم '' به دل ما بر می گردد.

(ارسال شده توسط: آزاده)


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ توسط ژنیک

زمان ، طولانی می شود برای کسانی که غصه دارند ، کوتاه می شود برای کسانی که شاد هستند ، دیر می گذرد برای کسانی که منتظر هستند ، زود می گذرد برای کسانی که عجله دارند ، اما ابدی می شود برای کسانی که عاشق هستند.
...قلبقلبقلب ...

(ارسال شده توسط: مریم)


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ توسط ژنیک

گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم ، فقط احمقانه سکوت می کنیم ... چه مغرورانه اشک ریختیم ، چه مغرورانه سکوت کردیم ، چه مغرورانه التماس کردیم، چه مغرورانه از هم گریختیم... غرور هدیه ی شیطان بود و عشق هدیه ی خداوند... هدیه ی شیطان را به هم تقدیم کردیم و هدیه ی خداوند را پنهان کردیم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱ توسط ژنیک

فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده است چیزی ز ماه بودن تو کم نمیشود گیرم که برکه ای نفسی عاشقت شده است ای سیب سرخ غلت زنان در مسیر رود یک شهر تا به من برسی عاشقت شده است پر میکشی و وای به حال پرنده ای کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده است آیینه ای و آه که هرگز برای تو فرقی نمیکند چه کسی عاشقت شده است


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱ توسط ژنیک

عشق کنار کشیدن و جا زدن نیست بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است .... زندگی برگ بودن در گذر باد نیست امتحان ریشه هاست ازخدا التماس کردم تا عشقت را بر سر راهم قرار دهد اما اکنون از اعماق جان خسته ام فریاد بر می اورم نفرین قلبم بر تو باد در بن بست هم راه آسمان باز است ، پرواز بیاموز!!!! محبت روزهای گم شده را دردستانم جستجو نکن، من عهد زندگی بسته ام. بی‌اراده متولد می‌شویم. بی‌اختیار زندگی می‌کنیم. بدون اینکه بخواهیم میرویم.

 

عشق


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱ توسط ژنیک

زنده آنانند که :

پیکار می کنند آنان که جان و تنشان از عزمی راسخ آکنده است آنان که از نشیب تند سرنوشتی بلند بالا می روند آنان که با اندیشمند بسوی هدفی عالی ره می پویند و روز و شب پیوسته در خیال خویش وظیفه ای مقدس دارند یا عشقی بزرگ ویکتور هوگو یادم باشد سنجاقک های سبز قهر کرده و از اینجا رفته اند ... باید سنجاقک ها را پیدا کنم یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم ... یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود ... یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم ... یادم باشد زنده ام ... یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم، مبادا دل تنگش بشکند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان خودت را دوست داشته باش تا به دیگران فرصت دوست داشتن بدهی. برای عشق هیچ گاه دیر نیست. پس نگران گذران عمر نباش. عشق در بستر زمان شکل می گیرد. پس باید صبور باش تا نگردی گمشده خود را نمی یابی و اگر هم بیابی قدر آن را نمی دانی. پس هیچگاه از جستجو باز نایست. سعی کن خودت باشی. گمشده واقعی تو تو را آنطور که هستی دوست می دارد نه آنطور که خود می پسندد. عشق در بستر ارتباط شکل می گیرد. پس سعی کن به آنکه دوستش داری نزدیکتر شوی. گمشده واقعی تو ابتدا عاشق صورت توست بعد عاشق سیرت تو بنابراین خیلی دربند ظاهر خود نباش. بیشترین لذت عاشق از عشق است نه از معشوق. پس سعی کن عاشقتر باشی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱ توسط ژنیک

دستهایم خالی است عاری از یک گل سرخ و نه تنها

تیغی که در آن دست به جا مانده و رفت فصل گل میگذرد

 ساقه اش پا بر جاست تیغ در دست کماکان پیداست

 واژه ام قرمز رنگ از دستم میچکد

آن رنگ غلیظ چشمهایم بسته خاطر گل به خیال افکندم

 زخم دل از کف دستم پیداست فصل گل باز گذشت

 ساقه اش پا بر جاست تیغ در دست کماکان پیداست

و گناه دل من بود که گل را میخواست


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۱ توسط ژنیک

حسرت دیدارش در درونم غوغا می کند.شادی را از ذهنم می رباید و به اشکهایم می

سپارد.تنهایی از پس چشمهایم فریاد می زند.سکوت شب با حرکت قلم روی کاغذ می

 شکند.تیک تیک ساعت خبر گذشتن زمان را در گوشهایم فریاد می زند.هر لحظه از

خودم دورتر می شوم.اشکی چشمهایم را تار می کند و بودنش را در من فریاد می زند

و من دلتنگی ام را در شفافی او.غمی در درونم شکل گرفته و در انتظار صدایی آشنا

گوشهایم تیز گشته.به تولدی دوباره نیازمندم تا بودنم را ثابت کنم.باید کاری بکنم اما

دست و بالم بسته است.نمیدانم چه باید بکنم.

خدایا رهایم کن از این تیرگی و تنهایی.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۸/۳٠ توسط ژنیک

خدایا چه ساده می توان زیست و چه سان ما تجمل گرایانه زندگی می کنیم.

خدایا چه ساده می توان تو را باور داشت و چه سان دور مانده ایم از تو.

خدایا چه آسان ما را می بخشی و چه بی خبرانه روی از تو بر گرفته ایم.

خدایا آیا باور کنم که از گناهانم نخواهی گذشت؟

ایا قبول کنم که بر من خشم خواهی گرفت؟

نه هرگز .

من هرگز به این باور نمیرسم.

خودت ناامیدان را شیطان خوانده.ای بدون اینکه سخنی از درجه گناهانشان بگویی.

پس تو هر کسی را با هر درجه از بدی پذیرایی.

پس مرا بپذیر که جز دامان تو پناهی ندارم.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۸/۳٠ توسط ژنیک

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت .پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت .کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت. درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت. خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت. رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد. چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت .بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند ؟آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت .


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۸/۳٠ توسط ژنیک

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری ؟


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۸/۳٠ توسط ژنیک

آن چه بیرق بود باد بی مروت برد

در میان آذرخش و تندرو توفان

که همه سیماچه ها راشست

از تبار استقامت قامت مردی

مانده بر جا در دل میدان

زیر این باران رگباران

آه! ای تنهاترین تن ها!

که همه یاران تو را بدرود کردند و

به راه خویشتن رفتند

عقده هاشان را عقیده نام دادند و

ز ((ما))ها سوی ((من)) رفتند

من به آواز تو می اندیشم از راهت نمی پرسم

که به ترکستان رور یا کعبه یا جای دگر ای مرد

و سلامت میکنم همراه میثاق کبوتر ها

از میان حلقه این چاه ویل و درد

ای دل قرن!ای دلیر !ای گرد!

آخرین قدیس بر جا مانده زان آیین

که همه پیغمبرانش توبه کردند و

خدایش روزگاری پیش از اینها مرد!

روزگاری بود و میگفتم

کاین زمین بی آسمان آیا چه خواهد بود؟

وین زمان در زیر این هفت آسمان پرسم

که زمین و آسمان بی آرمان آیا چه خواهد بود؟



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

در کلاس روزگار
درس های گونه گونه هست :
درس دست یافتن به آب ونان
درس زیستن کنار این و آن.
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن.
درس با سرشک غم زهم جدا شدن!

در کنار این معلمان .درسها ,
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست!
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها ,تمام عمر!

نام اوست :
مرگ !
وآنچه را که درس می دهد,
(( زندگی) است!



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

باز دریای دلم طوفانیست

آسمان کسلم بارانیست

نی بی همدمم وتا به ابد

ناله در حنجره ام زندانیست

شرح تنهایی من می پرسی؟

شرح تنهایی من طولانیست

دور باطل زده ام قصه من

غم سرگشتگی و حیرانیست

بعد سر گشتگی وحیرانیم

باز هم حیرت وسرگردانیست

نسخ وتعلیق من از سرمشقیست

که مرا حک شده بر پیشانیست

قصه عشق بپرس از مجنون

که غم بی سر وبی سامانیست


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

پرنده مردنی است

دلم گرفته ست.
دلم گرفته است
به ایوان میروم وانگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب میکشم.

چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها
نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.

دلم گرفته ست
به ایوان میروم
اما دیگر گریه ها نیز
آراممان نمی کنند.



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

به صد رسیده بودی
چشم بسته
گرچه قرار ما یک بازی ساده بود


نیامدی بگردی
و شاید از هزار هم گذشته بودی

من پشت درختها زرد می شدم
و دیگر خیال پیدا شدن
از سرم پرید


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام
دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او ککه گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

مسلط شـــده‌ای بـــر من ...

تـــو را می‌گویــم ...

تـــازیانه می‌زنــی ...

هـــی دیـــوانــه ...

مـــی‌خواهم بــگویــم :

تـــازیــانه از ســرم بــردار ...

مـــی‌تــرسم بــگویـنـد دیـــوانــه شـــده‌ام ...

بـــا خـــودم کلنـجـــار مـــی‌روم ...

تـــا دیـــوانــگی بـــه ســـراغم نیـــامده ...

بــرگردان تـنـهاییم را ...




نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

حتــی غریبــه‌ها می‌دانند

کــه شانــه‌های غـرورت

تــشنه هـــق هـــق اســت

حتــی می‌دانند

که بــاید پلکهــایت را

دوســت داشــت

تــا آشنــایی را نشنــاسی .

می‌دانــی ؟

مــن هیــچ بـغضی را ارزان

نـفروختـــه‌ام

تنهـــا ،

سـایـه‌هـــای حضــورم را

پــوششی می‌کنــم

بــر شانـه‌هــای عریــان غـرورت

تــا ،

غــریبــه‌ای عبــور نـکـنـد .



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک


خیلی ساده همه چیز از یک نگاه شروع میشه.آخرش هم همه چیز با همون نگاه تمام میشه با این تفاوت که توی چشم های اونی که می خواد بره دیگه شوق روز اول نیست و توی چشم های تو که با همه وجود دوسش داری جز اشک چیزی نیست.

آره اون میره و شاید دیگه یادش نیاد که تو هم یه روزی دوسش داشتی

اما تو هنوز شب ها با خودت فکر میکنی که الان اون خوابه یا بیدار و تصور ش میکنی وقتی سایه اون مژه های بلند روی گونه های محکمش می افته و حسرت کنار او بودن که در جانت نشسته است و اشک و اشک و...

هیچ راهی نیست که بتونی حتی یک لحظه اون رو ببینی

همه چیز یادآور او هست اما خودش نیست

یادت می آید حرف های آخرش چه تلخ بود و چه نا آشنا گویا که این کلمات برای دهان او نا آشنا بودند

شاید هم برای گوش های تو انتظارش را نداشتی که از دهان او بشنوی

قلبت فشرده شد و باز هم دوستش داشتی با من بگو چه قدر دلت می خواست یکمرتبه بزند زیر خنده و بگوید با هات شوخی کردم

اما نگفت تو هنوز هم امیدواری که برگردد و بگوید همه اش شوخی بوده

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

من هنوز می ترسم
مبادا با زبانی سخن بگویم
که میان آدم ها رایج نیست
من هنوز هم از نیمکت های چوبی ردیف اول می هراسم
چون آنجا آزادی دست ها محدود است
و من دلم میخواهد دست هایم را
بی شرمندگی بالا ببرم :
-آقا اجازه
ما جواب تمام سئوالهای شما را بلدیم
اما هنوز
از چشم های شما می ترسیم !


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک

در کلاس روزگار
درس های گونه گونه هست :
درس دست یافتن به آب ونان
درس زیستن کنار این و آن.
درس مهر
درس قهر
درس آشنا شدن.
درس با سرشک غم زهم جدا شدن!

در کنار این معلمان .درسها ,
در کنار نمره های صفر و نمره های بیست!
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه ها ,تمام عمر!

نام اوست :
مرگ !
وآنچه را که درس می دهد,
(( زندگی) است!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک

در اوج تنهاییم انجا که غمی نهان فرمانروایی می کند
در جایی فراسوی باید ها و نبایدهاخودم را در دیگران گم کرده ام
در بودن ها و نبودن ها وخواستن هایم چاره جویی میکنم که ناگه به فریاد سکوت بر می خیزم
سکوت نجوا نمی کند سکوت بلوا میکند خودم را در درونش می یابم ولی هر چه از چهار راه آرزو میگذرم به نقطه چینی از نقطه چین ره می یابم
فریادش چون به اوج میرسم به قعرم میکشاند
در آنجا سکوتم را فریاد سکوت می شکند


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک

کـــــــاش !!............

کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ...

خیلــــــــــــی کوتاه !....

کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی لذت می بردیم ٬

کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم

کاش همه را دوست داشتیم ...

کاش معنی صداقت را ما هم می فهمیدیم !!....

کاش هیچ کودک فقیری دیگر خواب نان تازه وداغ را نمی دید

کاش دلهایمان دریایی می شد !!

کاش مـی فهمیدیم زندگی زیباست ولذت مـی بردیمش تا نهایت...

کاش مـی دانستیم که ما نمـی دانیم فردا برایمان چه اتفاقی می افتد

کاش بهانه ای برای ناراحت کردن دلهای زخم خورده نبود ...کاش..........

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک

ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی‌دونیم، ولی در عین حال تا وقتی که چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمی‌دونیم چیزی را از دست دادیم.

 

*****

 

 دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون کم‌کم افول می‌کنه دنبال کسی برو که باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند میشه یه روز تیره را روشن کرد.

 

*****

 

رویایی رو ببین که میخوای. جایی برو که دوست داری. چیزی باش که میخوای باشی. چون فقط یک جون داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی.

 

*****

 

 

 همیشه خودتو جای دیگران بگذار، اگر حس میکنی چیزی ناراحتت میکنه، احتمالاً دیگران را آزار میده.

 

*****

 

 

 شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.

 

*****

 

عشق با یک لبخند شروع میشه، با یک بوسه رشد میکنه و با یک اشک تموم میشه.

 

*****

 

روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده، شکل میگیره.

 

*****

 

 نمیشه تا وقتی که دردها و رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری.

 

*****

 

تا صفت گل را نشناسید نگویید زیباست.

 

*****

 

هر وقت در زندگی شکست خوردی نگو زندگی بر سر من چه آورد ، بگو امید را باختم .

 

*****

 

سخنی داشته باش دلپذیر یا دلی داشته باش سخن پذیر .

 

*****

 

با عشق زمان فراموش می شود و با زمان عشق .

 

*****

 

به سوی شادمانی راهی نیست ، شادمانی خود یک راه است .

 

*****

 

خودت را بشناس اما به آن مبال

 

*****

 

برای ماندگاری ، رویایی جز پاکی روان نداشته باش.

 

*****

 

دشوارترین قدم همان قدم اول است .

 

*****

 

عمر شما از زمانی شروع میشود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید .

 

*****

 

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .

 

*****

 

 

 به من زنگ بزنقلب بای بای


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک

من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو اسان بردی از من

دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن



************


خوابم بشد از دیده در این فکر جگر سوز

کاغوش که شد منزل اسایش و خوابت

درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد

اندیشه امرزش و پروای ثوابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رای ثوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلندست جنابت


************


فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی

دمار از من بر اوردی نمی گویی برآوردم؟


************


نمی دونم به غیر از شکستن دل من هنر دیگه ای هم داری یا نه ؟

از تو می پرسم که خودتو به اون راه زدی !!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک

گریه نمی کنم نه اینکه سنگم , گریه غرورمو بهم میزنه


مرد برای هضم دلتنگاش , گریه نمیکنه قدم میزنه


گریه نمی کنم نه اینکه خوبم , نه اینکه دردی نیس نه اینکه شادم


یه اتفاق نصفه نیمه ام که , یهو میون زندگی افتادم


یه ماجرای تلخ ناگزیرم , یه کهکشونم ولی بی ستاره


یه قهوه که هر چی شکر بریزی , باز همون تلخی ناب و داره


اگه یکی باشه منو بفهمه , براش غرورمو بهم میزنم


گریه که سهله زیره چتر شونش , تا آخر دنیا قدم میزنم

 

 

 


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۸ توسط ژنیک

کسی می گوید "آری"

به تولد من

به زندگیم

به بودنم

ضعفم

ناتوانیم

مرگم

کسی می گوید"آری"

به من

به تو،

و از انتظار طولانی

شنیدن پاسخ من

شنیدن پاسخ تو

خسته نمی شود.

"مارگوت بیکل"


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۸ توسط ژنیک

کاشکی خدا مرا نیز سیب می آفرید!

 

« آنک خدا مرا بسان سنگریزه ای درون این دریا شگفت افکند ،

سطح آب را با چرخابهای بیشمار پراکنده ساختم اما آنگاه که به قعر

آب رسیدم سراسر خاموش شدم!

آری او چنین پنداشت اما گویی پندار سبز چنین می اندیشید که :

 

انسانها دو دسته اند : عده ای سنگ و عده ای سیب اند .

 

آغاز آنها مشترک است ، هر دو هنگام ورود به دریاچه شگفت دنیا

چرخابهای بیشماری را به دور خود می سازند و دیگران را تحت تاثیر

قرار می دهند ، اما پایان آنها حکایتی است بس متفاوت!

 

سنگریزها بناچار پس از مدتی به قعر آب خواهند رسید و

خاموش خواهند شد .

                                                           و اما سیب ها ؟!

آنها هرگز به قعر آب نخواهند رفت و خاموش نخواهند شد . آنها

جاودانه در دریاچه باقی خواهند ماند و در هر تلاطم امواج چرخابی

دیگر خواهند ساخت .

آنها روزی به آسمان بر خواهند گشت و ابرها را خواهند پیمود و

در آخرین نقطه آسمان تا ابد خواهند زیست .


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۸ توسط ژنیک

بهترین دوست اون دوستی که بتونی باهاش روی یک سکو ساکت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس کنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/٧/۱۸ توسط ژنیک

 در یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد، در یک ساعت میشه کسی را دوست داشت و در یک روز میشه عاشق شد ولی یک عمر طول میکشه تا کسی رو فراموش کرد.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/٧/۱۸ توسط ژنیک

 اینکه تمام عشقت رو به کسی بدی، تضمینی بر این نیست که اون هم همین کارو بکنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اینکه عشق آروم تو قلبش رشد کنه و اگه اینطور نشد، خوشحال باش که توی دل تو رشد کرده.


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/٧/۱۸ توسط ژنیک

آرزو می‌کنم به اندازه کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه کافی بکوشی تا قوی باشی، به اندازه کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه کافی امید تا خوشحال بمونی.

چشمکبه من زنگ بزن


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۸/٧/۱۳ توسط ژنیک

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره.

 وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته.

 وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه.

 وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد.

 وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند .

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۳۸۸/٧/۱۳ توسط ژنیک

عجیبه که تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمی یاره

تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه

تا فریاد نکشی کسی به طرفت بر نمی گرده

تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمی یاد

و تا وقتی نمیری کسی تو را نمی بخشه .

 متفکر


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/٩ توسط ژنیک

زندگی چیست ؟؟؟؟؟؟؟...

اگر خنده است چرا گریه میکنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میکنیم ؟ اگر مرگ است چرا زندگی می کنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگرعشق نیست چرا عاشقیم؟؟؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٥ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ