چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

دیگر بس است پونه ی من از سفر بیا

بغض تمام پنجره ها در غمت شکست

چشمم به حرمت غم تو تا سحر گریست

در ساحل عبور تا صبحدم نشست

در کوچه های حادثه ، تنها شدن بس است

دیگر برای عاطفه هم طاقتی نمانده است

رفتی و آن قناری زیبا و مهربان

یک نغمه هم برای دل عاشقان نخواند ...

?(برای خواندن ادامه ی مطلب روی لینک ادامه مطلب... در زیر کلیک کنید .)


با دیدن طلوع دو روح همیشه سبز

قلبم برای تازه شدن تنگ می شود

تو رفته ای و نقره ی مهتاب آرزو

از غصه ی غروب تو کمرنگ می شود

یک شب به احترام دل عاشقم بیا

مُرد از غمت ستاره ی دل آسمان من

هر شب کنار پنجره ، تنها نشسته ام

شاید بگیری از دل رویا نشان من

از آن زمان که رفته ای از کوچه باغ عشق

در چشم یاس عاطفه باران گرفته است

جُرم تو بی گناهی و اندوه تو بزرگ

صبرو قرار از دل یاران گرفته است

رفتی و دل به یاد نگاه بهاریت

در آرزوی یک تپش عاشقانه است

امواج سرخ دیده ی دریایی دلم

غرق نیاز و حسرت و اشک و بهانه است

روحم فدای خستگی چشم عاشقت

جرم تو مهربان شدن و بی ریا شدن

تنها گناه آن دل دریایی تو بود

یک روز محض خاطر گل ها فدا شدن

اما بدان فرشته ی من در جهان عشق

دست غریب لاله فشردن گناه نیست

اینجا هنوز مثل نگاه تو هیچکس

تسکین درد یاسمن بی پناه نیست

حس لطیف و آبی باران انتظار

تنها بلوری از دل بی انتهای تست

سوگند آسمانی دل های مهربان

هر شب به احترام شکفتن برای تست

دیگر بس است پونه ی من از سفر بیا

پیوند عشق با این دل شیدا همیشگی ست

دیدار با طراوت چشمانت ای بهار

زیباترین حضور شکوفای زندگی ست .

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/٦/٢۸ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ