چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

اولین بار که شیطان را دیدم در بهشت بود. در موردش چیزهایی شنیده بودم اما از نزدیک با او برخوردی نداشتم. می دانستم که بر سر سجده نکردنش بر من، مورد غضب قرار گرفته اما سعی کردم وانمود کنم در مورد او چیزی نمیدانم...

(برای خواندی ادامه ی مطلب روی لینک ادامه ی مطلب در زیر کلیک کنید، نظر یادتون نره ) به من زنگ بزن


اولین برخوردمان بسیار عادی بود . اول از اب و هوا گفتیم و بعد از تازه های خلقت و بعد هم نمی دانم چگونه موضوع به سیب سرخ کشیده شد و حــــوا زن عجول من هوس خوردن سیب به سرش زد و ... خلاصه این بود داستان امدن ما به زمین! از ان روز هزاران سال می گذرد و در این سالها چندین بار شیطان رابا اشکال مختلف و با ظواهری متفاوت دیدم اما دیگر رفتارمان با هم عادی نبود دیگر هردو می دانستیم که با هم دشمن هستیم. اخرین باری که او را دیدم امروز بود، امروز صبح با همان شمایل روز نخست.

صبح وقتی از خانه خود بیرون امدم به میدان شهر رفتم در شلوغی شهر ودر میان جمعیت بودم که نا گهان با همهمه مردم نگاهم به ان سو کشیده شد . شیطــــان بر بلندای شهر ایستاده بود. رو در روی ما و با دست ما را به سکوت فرا می خواند. سکوت بر شهر حاکم شد، همه منتظر بودیم که علت امدنش را بدانیم .او چیزی نگفت، فقط پس از نگــــاه کردن به چهره تک تک انسانهای زمین مکثی کرد وسپس در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به خاک افتاد و درمقابل ما انسانها سجـــــده کرد...

وقتی بر خواست سر به اسمان بلند کرد وفریاد زد: خدایا! ای کاش ان روز که فرمودی سجده کن تسلیم امرت می شدم ، اگر در ان روز سجده می کردم سجده ام برعظمت خلقت تو بود اما سجده امروز من بر مکر و حیله ایست که در وجود این موجودات می بینم... وای بر من که این جماعت در فریب و نیرنگ گوی سبقت از من ربودند. خدایا دیگر نه تو را دارم نه کسی را برای گمراه کردن!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳۸۸/٦/٢٢ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ