چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

 برای پدرم:

        وقتی به غریبی شکوفه های سیب درخت همسایه فکر

       می کردم و داشتم دعا می کردم تا ناودان خانه با قطره

       های الماس قهر نکند، وقتی غبار پنجره ها را با دست هایم 

       پاک کردم ، یک لحظه انگار عکس آن چهره ی خسته اما پر 

       از مهرت را روی گل یاس باغچه دیدم و با خودم گفتم:

       " ای کاش می شد ، وقتی از حیاط می آمدی ، کبوتر

      خستگی را از روی دست های پینه بسته و فرسوده ات 

      برمانم و با استکانی از چای و محبت که در غروب دم کردم

     به استقبالت بیایم و مثل بچه های کوچک، خودم را به دست

     های خسته ات آیزان کنم و توی قلبت جایی برای پرواز پیدا 

      کنم. 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/۱۱ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ