چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

عشق حافظ را غزل گو ؛ مجنون را بیابانگرد

 و مولایمان را در محراب غرقه در خون کرد

همان که گفت: " رستگار شدم"

هنوز صدای تیشه ی فرهاد از بیستون به گوش می رسد

بیایید پنجره های زندگی مان را به روی عشق ، امید و شادی بگشاییم

و ترانه ی خوش آهنگ صمیمیت را زمزمه کنیم

و آینه ی دل را از زنگارِِ بی اعتمادی بزداییم


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/٦/٢٠ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ