چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

نمی دانم از غصه های دل خودم بنویسم یا از غمهای دل پاییزی تو!

فقط این را می دانم که:

تو مثل شبی می مانی که چادر پر از ستاره اش را گم کرده ،

از انتظار چه بگویم؟

خسته از این واژه ی تکراری ام !

چه دلگیرند روزهایی که بین من و تو فاصله به جای سلام نشسته

چه بد است وقتی دیگر نمی توانیم مثل آن روزها از حافظ یاد کنیم و

در نگاه سپید نیما غرق شویم ...

فقط می خواستم بنویسم پرواز را آغاز مکن، چون من تنها با پر

مهربانی نگاه تو حرفهایم را می نویسم...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٧ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ