چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

وقتی که مرگ حوصله ی در زدن نداشت

افتاد و سوخت ؛ فرصت پرپرزدن نداشت

دیدیم ساده بود غرورش ؛ چرا که تیغ

حتی مجال ضربه ی دیگر زدن نداشت

یک کوفه زخم داشت ولی ایستاده بود

زین طایفه ، توقع کمتر زدن نداشت

گردی به پا ، ز بال زدن های ما نشد

مثل کبوتری که پرپر زدن نداشت

ما را ببخش ! طاقت این شانه ها کم است

این دست ها که ارزش بر سر زدت نداشت...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٧ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ