چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

و غروب که آمد پنداشتم دوستم دارد

و با صدای لالایی به آسمان هفتم رسیدم

او را یافتم و دیوار ، پنجره شد

و آغازم از داستان او بود

آغاز وقتی بود که

پوست عشق را در آغوش فشردم

حالا هر غروب غرق سیب می شوم

و اشکی به مهربانی یک برگ ،

جوانه می زند و من سبز می شوم.


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٧ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ