چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

می خواهم با تو حرف بزنم

می خواهم با زبان پرنده های بی پناه با تو حرف بزنم

اصلا می خواهم حرف هایم را در شفاف ترین قطرات باران بریزم وتقدیمت کنم

می خواهم بگویم من از تنهایی متولد شده ام

و در غربت ایستادگی درخت را آموخته ام

از ساکنان زمین تو را برگزیده ام

من همیشه دلم برای ساعت قدیم خاک خورده می سوخت

می خواهم از جاده های گلی که همیشه بوی دلتنگی می داد حرف بزنم

گوش کن ؛ حرف هایم را می شنوی ؟

پس با من حرف بزن

نمی خواهم مثل ساعت شماطه دار قدیمی

آن قدر خاک بخوری که دلم برایت بسوزد!


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٧ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ