چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

می دونم عشق یه معمای دیگه س

سرزمین دل یه دنیای دیگه س

می دونم سادگی جاش تو قصه هاس

دل سپردن یه معنای دیگه س

می دونم که عاشقی نیس راهش این

عشق ؛ سرمایه و سودای دیگه س

عاشقا ساده و بی رنگ و ریان

قلبشون مثل یه دریای دیگه س

واسشون تا از دل و دیار بگی

رنگ و روشون به یه سیمای دیگه س

چینی قلبشون اگه شکست

دلشون خوش به یه فردای دیگه س

عاشقا ، دیارشون ؛ شهر بشه

فکرشون تو خواب و رویای دیگه س

شهر عشقو مثل من خوب بلدن

عشقشون سنبل عشقای دیگه س

منی که ساده بودم مثل وفا

ندونستم که دلش جای دیگه س

مثل بارون نم نمک حرف می زدم

تا بگم چشات یه شهلای دیکه س

واژه هایم تپق زدن ، تا بدونه

تو دلم یه شور و غوغا دیگه س

می دونستم حواسش اینجاها نیس

پیش یه عاشق و رسوای دیگه س

توی آخرین نفس دلم گرفت:

دیدی عشقم یه معمای دیگه س


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٧ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ