چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

الهی آرزوهات تو گرمای زندگی برسند و کال نمونن، الهی دست بلند نکرده نقل های اجابت دعات بریزه رو سر تازه عروسای دشت خوشبختی ، الهی دست به خار بزنی گل بشه ، الهی شمعدونیهای لب ایوون شادیت هیچ وقت تب نکنه ، برگاشون بی هوا زرد نشه ، الهی هر وقت خدای نکرده بغض کردی آنی بارون بریزه و جای تو ، بغض آسمون بشکنه تا سبک بشی ، الهی اونی که دوستش داری بیشتر از تو دوستت داشته باشه ، بی قراریش آنقدر سر به فلک بزنه که نه غرور تو بشکنه ، نه دل اون ، اون وقت اهل آسمون یه کاری کنن که اون همونی بشه که تو می خوای ، یه خونه و دو تا گلدون و دو قناری و یه سقف مرمری و دو تا مسافر که تو دو راهی جاده ی زندگی ، عاقبت بعد از کلی راه رفتن به هم می رسند، سلام می رسونند .

کاش یه معجزه ای بشه ، چه می دونم  مثلا یه پیغامی از آسمون واست بیاد ، یکی بهت بگه که من چقدر دوستت دارم ، این آخری اگه بشه دیگه هیچی نمی خوام ، اینم درده دلای دلم ، دلم می خواست خودش فوران کنه که کرد .

حالا دیگه روی ماه تو با یه عشق عجیب از همین جا یعنی نزدیک نزدیک می بوسم و می سپارمت به دست اونی که عشقتو سپرد دست دل من .  


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٩ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ