چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

من امروز به نیت گام نهادن تو به بیست و چندمین بهار زندگی، بیست و چند بار خدای برگهای مسافر پاییزی را سجده می کنم.

بیست و... گلدان را آب می دهم ، بیست و ... کبوتر را آزاد می کنم ، بیست و... گل  را نمی گذارم کودکان بازیگوش بچینند ، بیست و چند بار به روی رهگذران خسته لبخند می زنم ، بیست و چندهزار بار آه می کشم ، بیست و چند هزار بار سر به آسمان کرده دعایت می کنم ، بیست و چند بار خوشبختی ات را از خدا می خواهم و می گیرم ، بیست و چند بار خدا را با هزار لحن مختلف در بیست و چند حالت سبز با بیست و چند اشک زلال صدا می زنم و بیست و چند بار بر روی بیست و چندمین برگ دفتر خاطراته بیست و چند صفحه ای ام می نویسم:

" عزیزم ، بیست و چند بار به توان بیست و چند هزار بار آن عدد مجهول ، تولدت مبارک "

کسی که بیست و چند سال آینده هم همین قدر دوستت دارد ، بیست و چند سالگی ات مبارک

نه اصلا خیلی ساده : " تولدت مبارک "قلب

                                               عشق

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ