چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

 

خداوندا

        خداوندا  غریقم من  در  این دریای توفانی

         خودم را عکس می دانم درون قاب سیمانی

         بساط عیش برپا و همه مست اندر این میدان

         منم چون قطره  ،  ناقابل  ،  میان ابر بارانی

         تو هم روحی و هم جانی، تمام زندگی هستی

         خود عشقی که در هر دل ، مثال چشمه جوشانی

************************

           من تشنه ی دیدار تو هستم و برای دیدن رؤیای خود

           نیمه شب از خواب برمی خیزم ، چادر سفیدم را بر سر

           می کنم و در درگاهش به التماس می ایستم ، دستانم 

           را به سویش دراز می کنم ، او را می خوانم و احساس 

            می کنم دو بال دارم که در اوج کهکشانها پرواز می کنم

           هنگامی که موج اشک به ساحل چشمانم پناه می

            آورد ، کویر صورتم  غرق اشک می شود و در آن

           هنگام است که وجود با عظمتش را درک می کنم.

*************************

     تقدیم به امام عصر:

          در جاده تنها نشسته ام و لالایی بلند انتظار را می 

          خوانم، انتظار پدیدار شدن او که چشمها در حسرت

          د یدارش و لب ها در زمزمه اش، زمان نمی شناسند.

          او که زبان  از وصفش ناتوان است و زمان از غیبتش 

          نالان.

          مردی از تبار عشق ، از نسل رسول عاشقان ، که

          درد دل شیداییان را تسکین می دهد و ضعیفان را پناه،

          مردی که مرهم است.

******************************

          خداوندا از آن روزی که ما را آفریدی

          به غیر از معصیت چیزی ندیدی

          خداوندا به حق هشت و چهارت

          ز ما بگذر ، شتر دیدی ندیدی.

******************************

   گلایه:

         تا به کی پیغام دل بر لب نهم

        قاصد آهم به سویت پر دهم

        من گلایه دارم از بی مهریت

        شاکی ام از آن نگاه برفی ات

        این شکایت نزد ربم می برم

        عشق او هرگز نسوزاند پرم

        من تو را تنها به او خواهم سپرد

        جز خدایم ره به قلبم کس نبرد

******************************

 مادر:

         اگرباد بودم می وزیدم، اگر ابر بودم می باریدم، اگر مهر 

        بودم می تابیدم

         تا بدانی دوستت دارم.

         اگر ابر بودی در انتظار اشکت می نشستم ، اگر مهر بودی

         در پرتوت خود را گرم می کردم ، اگر باد بودی چون برگ 

         خزان خود را به دستت می سپردم، اگر هیچ بودی از تو 

         ابری سپید می ساختم ، از تو خورشیدی با شکوه...

         نسیمی ملایم...

          تا بدانی دوستت دارم. 

********************************

          مادر تو که زیارتگاه معرفتی و کاخ خلوص و معنویتی ،

         مرا ببخش که رنگ سفید گیسوانت از من است .

         از سالهایی که به خاطر بیدار ماندن ، به خاطر غم خوردن

        و هیچ نخوردن ، به خاطر فرزندت سپری شد.

         من اگر چه زائر خوبی نیستم و راه زیارتگاه را گم کرده ام

        اما هنوز کور سویی از امید در دلم هست.

          تو را خواهم یافت  و تو را خواهم فهمید.

******************************

  

                 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/٤/٥ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ