چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت .پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت .کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت. درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت. خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت. رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد. چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت .بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند ؟آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت .


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۳۸۸/۸/۳٠ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ