چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

آن چه بیرق بود باد بی مروت برد

در میان آذرخش و تندرو توفان

که همه سیماچه ها راشست

از تبار استقامت قامت مردی

مانده بر جا در دل میدان

زیر این باران رگباران

آه! ای تنهاترین تن ها!

که همه یاران تو را بدرود کردند و

به راه خویشتن رفتند

عقده هاشان را عقیده نام دادند و

ز ((ما))ها سوی ((من)) رفتند

من به آواز تو می اندیشم از راهت نمی پرسم

که به ترکستان رور یا کعبه یا جای دگر ای مرد

و سلامت میکنم همراه میثاق کبوتر ها

از میان حلقه این چاه ویل و درد

ای دل قرن!ای دلیر !ای گرد!

آخرین قدیس بر جا مانده زان آیین

که همه پیغمبرانش توبه کردند و

خدایش روزگاری پیش از اینها مرد!

روزگاری بود و میگفتم

کاین زمین بی آسمان آیا چه خواهد بود؟

وین زمان در زیر این هفت آسمان پرسم

که زمین و آسمان بی آرمان آیا چه خواهد بود؟



نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/۸/٢٢ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ