چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
این جا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه......
ودست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربا نی ات را ثابت کنی
ولی...
ولی نفهمیدی که من
آن سوی خیابان
انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی...
ومن
دیگر آزارت نمی دهم
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم
مطمئن باش...
هنوز هم قافیه را به چشمان تو
می بازم
مطمئن باش!


******


وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمندشدم

وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست ورا دوست بدارد
من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم...
وقتی او تمام شد...من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است...
مثل تنها مردن!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ