چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

من از دست غمت مشکل برم جان ولی دل را تو اسان بردی از من

دلم را مشکن و در پا مینداز که دارد در سر زلف تو مسکن



************


خوابم بشد از دیده در این فکر جگر سوز

کاغوش که شد منزل اسایش و خوابت

درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد

اندیشه امرزش و پروای ثوابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رای ثوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلندست جنابت


************


فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی

دمار از من بر اوردی نمی گویی برآوردم؟


************


نمی دونم به غیر از شکستن دل من هنر دیگه ای هم داری یا نه ؟

از تو می پرسم که خودتو به اون راه زدی !!!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٩ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ