چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود
وقتی که رفت باورم نمی شد که رفته تنها دلخوشیم خوندن دفتر خاطراتش بود و بارها و بارها تکرار این شعر که نوشته بود :

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم و هستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

پس چرا عاشق نباشم چرا؟

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی قول قراری نیست نیست

من که می دانم اجل نا خوانده و ویرانگرست

راه فراری نیست نیست

پس چرا عاشق نباشم چرا ؟


اما هنوزم باورم نمی شه که رفته !

نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۸ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ