چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

دستانم سرد است دست تو را میگیرم، چشمانم را میبندم تا فقط صدای تو را بشنوم، صورتت را با آن لبخند همیشگی تصور میکنم، صدایت مثله همیشه گرم و آرام است، دلتنگی ام دارد از بین می رود، باد سردی می وزد، تمام وجودم یخ میکند، چشمانم را باز میکنم تا در آغوش گرمت جا بگیرم، اما باد تو را نیز با خود برده است و من سرد و تنها با دلتنگی اینجا ایستاده ام

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳۸۸/٧/۳ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ