چه خوب می شد اگر صداقت آخرین حرف دل انسان بود

love

عشق یعنی خاطرات بی غبار، دفتری از شعر و از عطر بهار ،

عشق یعنی یک تمنا یک نیاز ، زمزمه از عاشقی با سوز و ساز

عشق یعنی چشم خیس مست او ، زیر باران دست تو در دست او .

love


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۳/٦ توسط ژنیک

دلتنگ تو امروز شدم تا فردا

فردا شد و گفتی به زبانت فردا

امروز دلم مانده و یک دنیا حرف

" یک "  "هیچ "  به نفع دل تو تا فردا


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۳/٦ توسط ژنیک

1.      گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم .

2.      تلاش کنیم کمتر گله کنیم.

3.      با تلفن کردن و یا فرستادن یک پیام و ... به یک دوست او را غافلگیر کنیم.

4.      بیشتر دعا کنیم .

5.      هر از گاهی نفس عمیق بکشیم .

6.      لذت عطسه کردن را حس کنیم .

7.      گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم .

8.      احساس خود را درباره ی زیبایی ها به دیگران بگوییم .

9.      گاهی کمی پا برهنه راه برویم .

10.  رنگها را بشناسیم و از انها لذت ببریم .

11.  گاهی نیمه شبها از خواب بیدار شویم و از خدا به خاطر نعمتهایش تشکر کنیم .

12.  اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم .

13.  تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم .

14.  احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم .

15.  زیر باران راه برویم .

16.  بدون آنکه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم .

17.  زمزمه کنیم و آواز بخوانیم .

18.  هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم .

19.  به دنیای شعر و ادبیات نزدیکتر شویم .

20.  گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه ی اعضای خانواده لذت ببریم .


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳٩٠/۳/٦ توسط ژنیک

خدایا وقتی با تو حرف میزنم دلم میخواهد خورشید در آسمان چهارم به خواب برود. عطر خوش تو که در اتاقم می پیچد ، پرده ها به رقص در می آیند ، سقف اتاقم پر از ستاره می شود و ماه آنقدر پایین می آید که می توانم لمسش کنم .

خدایا فقط تو می توانی بی آنکه در را باز کنی وارد قلبم شوی و نام مقدس عشق را روی تک تک سلولهایم بنویسی . فقط تو می توانی بی آنکه دست در گردن کلمه ها بیندازی رگهایم را پر از شعر کنی ...

خدایا فرشته ها با چه زبانی با تو حرف می زنند ؟ وقتی نسیم به نزدیکی تو میرسد چه احساسی دارد؟ اولین جمله ای که آدم به تو گفت چه بود؟ آخرین گناه آدم چه خواهد بود؟؟

( نوشته : محمدرضا مهدیزاده )


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/٢٧ توسط ژنیک

نبار باران ،

زمین جای قشنگی نیست

من از اهل زمینم

خوب میدانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای  بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد ...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/۱۳ توسط ژنیک

در این دنیا ، آفتاب همواره در سر زدن است ، بهار همواره در رسیدن و دل مدام در فهمیدن !

علی شریعتی - عشق فرزند ، ص 455


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/۱۳ توسط ژنیک

چرا همواره عمق و تعالی حال و روح و اندیشه و هنر با" اندوه " ، و حمق و پستی و ابتذال با "شادی" توام است ؟!

****

چرا روح های بلند و دل های عمیق ، اندوه ، پاییز ، سکوت و غربت را دوست تر می دارند ؟!

****

چرا انسان ها و هرکه انسان تر بیشتر ، در طلب آثار غم آور هنری اند و دوستدار اندوه ؟!

 

(علی شریعتی – انسان خداگونه در تبعید ، ص 602)


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱۳٩٠/٢/۱۳ توسط ژنیک
درباره وبلاگ
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



قالب وبلاگ